بهم میگه من میخوام بزرگ شدم ساختمون ساز بشم

برای تولدش هفت تا از دوستاش رو انتخاب کرد که توی جشن تولدش که تو خونه هست دعوت بشن و غوغایی بود با هشت تا پسر بچه که نگو معلمش میگفت یک هفته از تولد دنی میگذره ولی هنوز بچه ها دارن در مورد جشن و اینکه بهشون خوش گذشته صحبت میکنن .

دو هفته بعد هم تولد دوستش دنیل بود که تنهایی رفت و اونجا هم بهش خوش گذشته بود .

یه شب دوست دنی که اون هم اسمش دنیل هست به خونه ما اومد و تا ساعت ده شب بچه ها داشتن با هم تو اتاق دنی بازی میکردن و روی تخت میپریدن و شلوغی میکردن و به لحظه ای صداشون قطع شد وقتی رفتم دیدم هر دو خوابشون رفته .

هر روز صبح که بیدار میشه میپرسه امروز قراره من خونه کی برم یا قراره کدوم یکی از دوستام بیاد خونمون .

برای اولین بار با یکی از همکلاسی هاش که دختر هست قرار گذاشته بود که دنی بره خونه اونها و من هم اجازه دادم و ظاهرا خیلی هم بهش خوش گذشته بود .

چند روز پیش میگه منم میخوام یه داداش یا خواهر داشته باشم و من هم قانعش کردم که ما تو رو داریم و دیگه بچه دیگه ای نمیخوایم بعد با خودش فکر کرده میگه باشه پس من بزرگ که شدم یه پسر و یه دختر باید داشته باشم .

میگه آدم وقتی ۱۰۰۰ سالش شد میمیره.

جدیدا به نگاه کردن مسابقه Rugby علاقه نشون میده .

داشت تعریف میکرد تو مدرسه چیکار کرده گفت من با توپ زدم تو دول Kasper من و مسعود با هم همزمان گفتیم تو باید مواظب باشی گفت چرا باید میزدم چون تو دولش گل زدم و ما فهمیدم منظور دنی از دول همون دروازه بوده که به هلندی Doel گفته میشه که ما هر دو فکرمون منحرف بوده !

امروز یه شال نارنجی رو دور گردن من انداخته میگه تو شدی مامان Koningin (مامان ملکه )