بردمش مدرسه نفر اولی بود که وارد کلاس شد سریع رفت سمت قطارهای توماس سه تا از واگن ها رو برداشت و شروع کرد به بازی یکی دیگه از دوستاش هم اومد و بهش ملحق شد بهش گفتم دنی جون من میخوام برم اگر دوست داری بیا پشت پنجره با هم بای بای کنیم یه نگاه به پنجره کرد و یه نگاه به واگن ها و فکر کرد که اگه بیاد پشت پنجره پس واگن ها رو از دست میده به من گفت نه دنی نمیخواد بای بای کنه .
داره با صدف کُشتی میگیره به من میگه ماما دوربین بیار عکس بگیر .
صبح میخواست بره مدرسه گفت من با صدف خداسس کنم (خداحافظی ) گفتم نه صدف جون خوابه سوار ماشین که شدیم داد میزنه صدف جون خداسس .
خسته بودم بهش گفتم امشب دو تا کتاب واست میخونم هی چونه زد که سه تا من اشتباهی گفتم نه دنی سه تا یهو گفت خودت گفتی سه تا !
مداد رو از بالا گرفته بود صدف یادش داد که چه جوری دستش بگیره بعد از چند روز که صدف رفته بود داشت با قلم مو نقاشی میکرد بهش گفتم دنی جون مامان قلم مو رو این شکلی دست بگیر گفت نه صدف گفته اینجوری خوبه .
صدف قرار بود به یه سفر بره و چمدون خودش بزرگ بود و من چمدونی رو که مخصوص دنی هست رو بهش دادم فردای سفر صدف من داشتم با مینو صحبت میکردم دنی گفت میخوام حف بزنم گوشی رو گرفت و به خاله مینو گفت سالام . صاداف رافت .خداسس .بعد به من گفت چمدون کوش .
کافیه من با کسی تلفنی صحبت کنم میخواد که صحبت کنه و فقط هم سلام بعد هم خداحافظ .
به سطل آشغال میگه سَکاله . به آره میگه آیه .
وقتی داریم با هم بازی میکنیم جر زنی میکنه حسابی .وقتی داره خودش با خودش بازی میکنه خلاقیتهایی ازش سر میزنه که من توش حیرون می مونم که چه جوری به ذهنش رسیده . بازی های حافظه ای رو خیلی خوب از عهدش بر میاد بعضی اوقات من سعی میکنم کارت بیشتر بزارم که ذهنش رو درگیر کنم و میبینم که خیلی عالی از عهدش برمیاد و بعضی اوقات من اشتباه میکنم که دنی نه !
سوار ماشین شدیم که بریم مهمونی دنی یهو گفت پس مامان بزرگ (مازورگ) و صدف کوش .
آخر هفته رفته بود مهمونی خیلی بهش خوش گذشته بود بهش میگم خوب دنی کجا رفتید میگه رفتیم کِکاب خونه (کتابخونه ) از شیدا میپرسم کتابخونه رفتید میگه نه !
خیلی وقتها زمانی که میخواد ماشین بازی یا قطار بازی کنه باید بخوابه روی زمین و حتما هم به پهلو که خوب بتونه به قطار یا ماشین احاطه داشته باشه .
بهم میگه بیا ریل قطار درست کنیم اومد بهش کمک کنم میگه نه ماما دنی تلوزیون ببینه ماما ریل قطار درست کنه .
یکی از لذاتش اینه که بریم Bart Smit (فروشگاه اسباب بازی ) و نگاه کنه ببینه که کدوم واگن رو داره و کدوم یکی رو نداره .
از روز تولد سه سالگیش براش یه قلک گرفتم بهش گفتم وقتی پر شد میتونی باهاش هر چند تا که شد واگن بخری و هر روز از من طلب پول میکنه .


من دنی هستم 16 سپتامبر 2006 در کشور هلند به دنیا اومدم قراره که مامانم اینجا از من برای شما خودش و خودم بنویسه