وقتی سردش میشه به جای اینکه بگه من سردم شده میگه من گرمم شده.

زمانی که غذا میخوره و دیگه میل نداره بهم میگه دلم خسته شد دیگه بسه .

جدیدا علاقه پیدا کرده که توی تختخواب ما بخوابه و ما هم با هر ترفندی شد تا حالا تونستیم جلوش رو بگیریم چند روز پیش از خستگی زیاد خوابش نمیبرد رفتم کنارش خوابیدم و آروم شد و خوابید دیشب هم خوابش نمیرفت بهش گفتم میخوای بیام کنارت بخوابم گفت آره وقتی یه کمی گذشت بهم گفت ماما پا شو برو تو سنگینی تختم خراب میشه .

با خاله مینو تلفنی صحبت میکنه بهش میگه ماما برای من جوراب و بلوز و شلوار خریده من خوشخالم (خوشحالم )

خیلی خوب یاد گرفته که با دوچرخه ترمز کنه و وقتی میرسه تو خیابون ترمز میکنه نگاه میکنه ببینه ماشین میاد یا نه .

از هفته پیش دنی اجازه داره که روزهای جمعه و سه شنبه هم بره مدرسه و وقتی بردمش کلاس همه بچه ها واسش تازگی داشتن دنبال دوستای خودش میگشت به مربیش گفتم کمی مواظبش باشه که احساس دلتنگی نکنه وقتی رفتم سراغش میگه ماما Julian نبود گفتم ماما Julian فقط اجازه داره دو روز مدرسه بیاد و تو چهار روز .بهش گفتم دوست جدید پیدا کردی با خوشحالی میگه آره خوب بود خوش گذشت .

چند روز پیش میگه صدف جون بیاد خونمون میگم دیگه کی بیاد همه رو اسم برده بعد میگه بلوط (گربه خاله مینو ) اجازه نیست بیاد میگم چرا آخه میگه بلوط همه جا رو کثیف میکنه !

دو تا از سگهای همسایه ها کنارش اومده بودن و لیسش زده بودن شب به باباش میگه دوتا سگ سیاه منو خوردن .

 Alex باهاش دست داد دنی یه نگاه به دستای Alex کرد یه نگاه به دستهای خودش که ببینه دستای خودش هم مثل دست Alex کثیف شده یا نه

من دراز کشیده بودم مسعود به دنی گفته بود برو به مامان بگو بیاد اومد گفت مامان بابا میگه بیا گفتم بهش بگو سرم درد میکنه  رفته به باباش گفته مامان میگه سرم داره می ترکه .

اعداد رو از یک تا ده به زبانی فارسی و هلندی و انگلیسی میتونه بگه .

موقعی که مسابقه فوتبال بود دنی میگه منم وقتی بزرگ شدم فوتبال بازی میکنم.

بعد از مسابقه با هم رفتیم مرکز شهر خیابون شلوغ بود از مردمی که لباس نارنجی به تن داشتن دنی میگه اینا نشت من (مثل من ) لباس نارنجی پوشیدن .

 

جدیدا به ساعت علاقه پیدا کرده و همش در حال ساعت پرسیدن هست ایران که بودیم خاله مینو واسش اولین ساعت واقعی زندگیش رو خرید .وقتی میخواد سوال کنه ساعت چنده میگه چنده چیه

هر حرفی میخواد بزنه اولش میگه فکر کنم که .....

تو ایران که بودیم با دوستش تلفنی حرف میزد البته توی خیالات خودش بعد به من میگفت ماما Julian میخواد بیاد خونه مامان بزرگ اجازه هست .

تو حیاط نشسته بودیم صدای پرنده ها میومد میگه مامان توتو ها کجا جیش میکنن

بهش عکس جاکفشی رو نشون دادم میگم این اسمش چیه میگه کفش خونه

بهش میگم دنی دیگه بسه میگه من گفتم نه بسه منظورش اینه که بس نیست .
بهش میگم کدوم رو میخوای میگه من کودونو نمیخوام منظورش اینه که من هیچ کدوم رو نمیخوام

رفته بودیم کتابخونه دستشویی داشت رفتیم توالت وقتی نشسته میگه مامان من نیوفتم تو تولات بعد تو حواست نباشه سیفون بزنی من برم تو چاه

بهش گفتم بخواب خوابش نمیومد میگه دبلو بده بازی کنم گفتم خودت از توی ظرفش بیرون بیار میگه من دستم خسته هست میگم خوب پس بخواب فردا بازی کن دست راستش رو نشون میده میگه این خستس دست چپش رو نشون میده میگه این خسته نیست.

گفتم امروز نهم خرداده دنی گفت کی ناهار خورده ؟

نمیخواست بخوابه بهونه کرده میگه من گشنمم (من گرسنه هستم )

دیشب توی تختخوابش خوابیده داره تلفنی با دایی رضا حرف میزنه بهش میگه تو ماشین داری بعد میگه منم ندارم .

بهش میگم تو قشنگ ترین پسر دنیا هستی واسه من میگه نه من دنیا نیستم من دنی هستم (دنیا اسم برادرزاده منه )

امروز هوس کرده بود با دنیا و ساینا توپ بازی کنه .

چند روز پیش بود دنی بابا بزرگش رو توی press tv دیده بعد از برنامه دلش میخواست بره خونه بابابزرگ

فرداش دوباره یه آقای مسن رو توی تلویزیون نشون داده دنی میگه این بابابزرگه !

وقتی سوار ماشین میشه میخواد از همه وسایل سر در بیاره و بدونه کار هر کدوم چی هست .

داشتم گوشت خرد میکردم و دنی هم نگاه میکرد گفت این واسه چیه گفتم گوشت هست که توی خورشت بریزیم بخوریم بزرگ بشیم گفت من نمیخوام نشته (مثل ) بابا و Eelco بشم من میخوام نشته خانوما بزرگ بشم نشت تو .

این هم یه کلاغه که داره پاتیناژ میکنه