نصف شب بیدار شد و حالش اصلا خوب نبود چند باری استفراغ کرد و هر بار که میخواست استفراغ کنه میترسید شب بعد قبل از خواب با نگرانی از اینکه نکنه این اتفاق بازم براش بیفته سوال کرد ماما استفراغ چیه
من رفته بودم خرید و مسعود دنی توی محوطه داشتن قدم میزدن وقتی برگشتم دیدم دنی چیزی داره میجوه گفتم دنی جان چی میخوری گفت هات داگ بهش گفت واسه من چی یهو چیزی رو که تو دهنش بود درآورد که بده به من بخورم
خوابی رو که دیده بودم داشتم برای مسعود تعریف میکردم گفتم هم دنی رو داشتیم هم دو تا بچه دیگه دنی گفت اسم اون دو تا چی بود !!!!
خواستیم بریم مدرسه مه همه جا رو گرفته بود دنی میگه ماما هر وقت مه هست یعنی همه ابرها اومدن پایین و هروقت مه نیست ابرا میرن تو آسمون .
چند روز پیش با ناراحتی میگه ماما ببعی (عروسکش ) دودول نداره گفتم خوب اشکالی نداره یهو گفت چرا چرا داره پیدا کردم دودولش رو و بعد مارک عروسک رو نشون میده میگه ایناهاش .
تلویزیون مسابقه فوتبال نشون میداد به باباش میگه وقتی فوتبال رو دیدیم و تموم شد دو نفری فوتبال بازی کنیم.چنان با هیجان فوتبال رو نگاه میکنه و بعضی اوقات میگه آخ اوت شد .
خودش با خودش توپ بازی میکنه و بلند داد میزنه من لایی زدم .چند روز پیش میگه من میخوام دروازه بان بشم.
میگه ماما صدف جون اینا هم درخت کریسمس دارن میگم نه صدف جون اینا جشن سال نو شون تو بهاره هفت سین میچینن ما هم هفت سین میچینم روی میز وقتی سال تحویل شد به هم کادو میدیم همدیگرو بوس میکنیم با حالت نگرانی پرسید یه بوس یا بیشتر .
از دیدن آتیش بازی شب سال نو خیلی هیجان زده شده بود .
روی نون کنجد بود میگه من اینو دوست ندارم گفتم مامان این کنجد هست گفت من Kun e jed رو دوست ندارم
هر وقت چیزی میل نداره میگه سرم دوست نداره من اینو بخورم یا اگر چیزی رو خیلی دوست داشته باشه که بخوره میگه سرم خیلی دوست داره اینو بخوره.
میگه ماما امروز صدف جون میاد من نرم مدرسه گفتم تو برو مدرسه با دوستات بازی کن و خوش باش وقتی بیای خونه صدف جون هم اومده فکر میکردم که مثل همیشه که اگر مهمونی برامون میاد سریع خودش رو پشت مبل قایم میکنه و اولش کمی خجالت میکشه با صدف هم همینطور باشه که برعکس خیلی قشنگ سلام داد و صدف بهش گفت بوس میدی گفت آره و به ساعت نکشید که ازش خواست که باهاش بازی کنه البته بازی که از اختراعات خودش بود .
میترا جون که اومد اینجا یه جعبه کوچولو نقل که هدیه عروسی یکی از اقوامی که خیلی دوست داشتیم تو مراسم عروسیش شرکت کنیم و متاسفانه نشد که بریم برامون آورد و دنی خیلی خوشش اومد و همه نقل رو خورد و بازم از من خواست که گفتم هر وقت بریم ایران برات میخرم چند وقت پیش من ظرف لاک پاک کن رو که خیلی شبیه به جعبه نقل بود رو گذاشته بودم روی میز که یهو دنی با خوشحالی برداشتش و گفت ماما اجازه هست من نخود بخورم لحظه اول متوجه نشدم ولی از شباهت جعبه سریع فهمیدم که منظور دنی همون نقل هست و بهش گفتم که قرار هست صدف جون بیاد پیش ما و به خاله مینو میگم که واست بخره و بالاخره صدف جون دنی رو به مرادش رسوند .
با یه بلوط که چند روز پیش پیدا کرده بود کلی سرگرم شده و به صدف جون میگه بیا با هم با بلوط بازی کنیم صدف بهش گفت میدونی اسم پیشی ما چیه گفت آره بلوط و فکر میکرد که همه گربه ها اسمشون بلوط هست .
فردای روزی که صدف رفته میگه آخ ماما یادم رفت بلوط رو بدم به صدف جون ببره برای خودش .
صدف جون واسش دو تا ماشین سوغاتی آورد خیلی خوشحال شد و ازش تشکر کرد چند دقیقه بعد صدف و مسعود داشتن با هم صحبت میکردن و اصلا متوجه دنی نبودن من شنیدم داره میگه صدف جون یه ماشین دیگه هم برام بخر من گفتم ماما خریده دیگه گفت نه وقتی دوباره برگشت اینجا میگم نه حالا !

من دنی هستم 16 سپتامبر 2006 در کشور هلند به دنیا اومدم قراره که مامانم اینجا از من برای شما خودش و خودم بنویسه