به آدما میگه آمادا .حرف ق رو گ تلفظ میکنه .به قلب میگه گبل
عقربه ساعت شش و نیم رو نشون میداد ازم پرسید ماما ساعت چنده گفتم شش و نیم گفت نه ساعت پنج و نیم هست .
ساعت اتاق خودش رو اونطوری که دوست داشته تنظیم کرده ساعت هفت و نیم صبح بیدار شده اومده اتاق ما میگه ماما ساعت چنده گفتم ساعت هفت و نیم گفت من تا ساعت دوازده یک خوابیدم بهش گفتم تا ساعت هفت و نیم گفت نه گفتم برو ساعتت رو بیار ببینم دیدم ساعتش روی دوازده و پنج دقیقه هست.
رفته بودیم با هم فروشگاه اسباب بازی رفته بود طبق معمول قسمت قطارهای توماس گفت ماما نگاه کن Toby vijf Euro هست (توبی پنج یورو هست )
رفته بود بازی دودولش لای میله ها گیر کرده بود شروع کرد گریه وقتی گریش تموم شد و آروم شد پرسید ماما آدم فضایی ها دودول ندارن (خیلی به آدم فضایی و بشقاب پرنده علاقه مند شده )
دوشنبه هفته پیش اولین روز مدرسه برای دنی بود دوست نداشت بره سر کلاس و معلمش اجازه داد که من هم با بچه ها توی کلاس بشینم .
دنی اول تو بغل من بود و پاهاش رو دور کمرم قفل کرده بود و دستاش رو هم دور گردنم و پشت به کلاس نشسته بود٬ بعد از چند دقیقه برگشت ولی همچنان روی پای من نشسته ولی اینبار رو به معلم .
مربی یکی یکی بچه ها رو صدا میکرد و باید بچه ها میگفتن صبح بخیر معلم به دنی که رسید دنی گفت Hallo ٬بعد معلم گفت که بچه ها امروز میتونن ژیمناستیک کنن که دنی بلند گفت منم میرم ژیمناستیک و بعد به من گفت ماما تو پاشو من پام درد گرفت من از روی صندلی بلند شدم و رفتم از کلاس بیرون و ساعت سه و ربع که سراغش رفتم معلمش گفت خیلی عالی بوده .
صبح از خواب بیدار شده اومده تو اتاق ما میگه ماما ماما هشت پا پای منو خورد ٬پسرک خواب هشت پا دیده بود بعدش هم میترسید که بره تو تختخوابش بخوابه میگفت اونجا هشت پا هست .
هفته پیش بازم تب و گلو درد و سردرد داشت از روز جمعه تا یکشنبه شب و دوشنبه هم مدرسه نرفت.
گفت شیدا و Eelco عروسی کردن ما کی عروسی میکنیم گفتم من و بابا با هم عروسی کردیم گفت من کجا بودم گفتم تو اون موقع به دنیا نیومده بودی گفت من خونه بودم بعد گفت من کی عروسی میکنم گفتم هر موقع بزرگ شدی تو هم ازدواج میکنی با هر کسی که دوست داری گفت آره من با Julian عروسی میکنم گفتم اون پسره نمیشه تو باید با دختر ازدواج کنی یه کم فکر کرد گفت باشه با پارمیدا .
اعداد رو میشمرد گفت بیست و نه ٬ بیست و ده .زبونش رو گاز گرفته دردش اومده میگه من Tong ام درد گرفت .
بهش میگم من آخرش یه روزی تو رو قبل از اینکه من بگم..... میخورم میگه نمیخوری .بهش میگم دنی بریم آرایشگاه میگه وقتی با قیچی موهام رو کوتاه میکنن نوک موهام درد میگیره .
این نقاشی کاردستی رو هم خودش درست کرده و میگه این بابا و مامان هستن.
امروز هم توی مدرسه با دوچرخه زمین خورده بود و لبش خون اومده بود با لب خندون و شاد اومد سمت من همون لحظه معلمش برای من توضیح داد که دنی زمین خورده یه دفعه قیافه دنی صددرجه تغییر کرد .

من دنی هستم 16 سپتامبر 2006 در کشور هلند به دنیا اومدم قراره که مامانم اینجا از من برای شما خودش و خودم بنویسه