قبل از اینکه Ninotchka بیاد به من گفت ماما ماشینهای من کمه میشه بازم برام بخری گفتم فعلا نه هر وقت که پول داشتم باشه و شب که Ninotchka اومد واسش پنج تا ماشین آورد و آرزوی پسرکم برآورده شد.

Ninotchka بهش میگه وقتی اومدی خونمون دوست داری چی درست کنم بخوری میگه Ontbijtkoek (یه نوع نون صبحانه )

دوست داره وقتی تو آشپزخونه کار میکنم بشینه روی کابینت و ببینه که من چکار میکنم و یک ریز هم سوال میکنه این چیه این واسه چیه ......

وقتی میخوام باقالا پاک کنم میاد و میگه منم میخوام کمک کنم و الحق هم خوب کمک میکنه .

تمیز کردن میز رو خیلی دوست داره و هر بار که من میخوام دستمال کشی کنم میگه منم کمک کنم.

داشتم براش کتاب میخوندم عکس عینک بود گفتم هر کسی که چشماش ضعیفه باید عینک استفاده کنه گفت منم میخوام آخه آفتاب چشمام رو اذیت میکنه گفتم وقتی بزرگ شدی حتما واست عینک آفتابی میگیرم گفت من میخوام نشته (مثل) Jesse گفتم خوب Jesse چشمش ضعیف هست دکتر گفته باید عینک استفاده کنه باز گفت منم باید استفاد کنم .

بعضی اوقات چیزی رو که میخواد باید همون لحظه انجام بشه بهش میگم دنی جان مامان صبر کن میگه من نمیتونم صبر کنم .میخواد بگه بغلم کن میگه بَلَم کن .

تب بالایی داشت بالشش داغ شده بود میگه ماما بالشم سوخت .

رفته بودیم خونه دوستم دنی حالش خوب نبود شوهر دوستم ازش پرسید حالت چطوره دنی گفت دلم خوش نیست منظورش این بود که دلم درد میکنه و حالم خوب نیست .

اگه مهمون داریم یا میریم مهمونی قبلش سوال میکنه ماما بچه هم دارن چوکولو هست یا بوگوزو.

میگم دنی جان من برم حموم میگه نه نمیخواد بری میگم نه مامان اونوقت میشم مثل میگه حسنی!

رفته بودیم فروشگاه لوازم خانگی من و مسعود داشتیم با هم صحبت میکردیم دیدم دنی اومد با یه ساعت آبی رنگ دیواری گفت اینو برای من بخرید گفتیم نه نمیشه گفت شما تو اتاقتون ساعت دارید من ندارم منم میخوام گفتیم بزاره سر جاش و بعد هم رفتیم .چند روز بعد گفتم پسر خوبی باشی و نق نزنی با هم میریم اون ساعت رو واست میخرم و دنی حالا صاحب یه ساعت دیواری آبی هست .

مسعود  میگه دنی شلیل میخوری میگه نه من شدید نمیخورم .

میگم ماشین باری چیکارم داری یه داداش دارم دنی میگه ندارم .میگم یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه میزنم زمین میگه میزنم بالا