![]() |
![]() |
|
|
نزدیک تحویل سال بود و دنی هنوز بیدار نشده بود مجبور بودم از خواب بیدارش کنم طبق معمول همیشه با خوشرویی چشماش رو باز کرد و با ما سر سفره هفت سین نشست و عیدیش رو هم که باباش لای قران گذاشته بود رو برداشت و رفت سمت در ورودی فکر کنم میخواست همون اول صبحی بره پول رو خرج کنه .بعد از اینکه سال تحویل شد یه مهمون خیلی خیلی عزیز برامون اومد
دختر خاله دنی صدف گلم اومد به دیدن ما .دنی وقتی صدف رو دید ازش خجالت کشید و پشت من قایم شد ولی بعد کم کم صدف بهش نزدیک شد و با هم دوست شدن .صدف یه سوغاتی خیل قشنگ هم واسه دنی آورده که یه حاجی فیروزه که شعر میخونه ولی دنی از این حاجی فیروز میترسه . وقتی صدف رفت من از دنی پرسیدم صدف جون کجاست اونم گفت Uit یعنی تموم شد .از فردای روزی که صدف رفته میره جلو راه پله ها و صدا میزنه دَ و منتظر میمونه که صدف جوابش رو بده. وقتی من دستام رو کِرِم میزنم اونم مثل من شروع میکنه دستاش رو به هم مالیدن .به کیشمیش میگه کیش .بهش یاد دادیم که هر وقت چیزی میگیره تشکر کنه و اونم به هلندی تشکر میکنه و میگه آش alsjeblieft وقتی رفتم مهد سراغش مربیش گفت امروز دستش تو دست Jese بوده و با هم میدویدن و بچه های کوچیکتر رو هم تو بازیشون راه نمیدادن
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من دنی هستم 16 سپتامبر 2006 در کشور هلند به دنیا اومدم قراره که مامانم اینجا از من برای شما خودش و خودم بنویسه
|
| پیوندهای روزانه |
|
علیمردان اومده آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
|
|
RSS
|