![]() |
![]() |
|
|
این عکسی که از دنی میبینین سرزمین عجایب هست و معنی و مفهومش اینه که ما پیش خاله مینو هستیم .
تو یه فرصت مناسب از کارها و شیطنتهای دنی حتما مینویسم |
|
+ نوشته شده در
Sun 4 May 2008ساعت 9:0 توسط مامان دنی |
|
|
وقتی که بغلش کرده بودم و منتظر بابایش بودیم کلی منو بوس کرد الهی فدات بشم که از وقتی پا به خونه قلبم گذاشتی بهترین روزا رو دارم
بابا بزرگ دنی یه عادتی داشت که بعضی اوقات که راه میرفت دستاش رو از پشت به هم چفت میکرد و راه میرفت و حالا دنی هم مثل بابای خدا بیامرزم راه میره وقتی که مسعود از سرکار میاد و شام رو میخوریم بعدش با هم بازی میکنن و یه کمی که از بازی میگذره میاد و باباش رو بغل میکنه و دستای کوچولوش رو دور کمر باباش حلقه میکنه و دل بابا رو میبره لغتهایی که به فارسی یاد گرفته: آب البته منظورش آب میوه هست .شیر .توتو .هاپو .ددر .در.طبل.سقف .کیشمیش .آره. سیب . هلندی :سلام و خداحافظی.پنیر .خوردن .ناز کردن .میمون . وقتی که رادیو روشن بود و گلپا داشت میخوند دنی هم شروع کرد به آواز خوندن و دل من و باباش رو برد . وقتی با هم بیرون میریم به من خیلی خوش میگذره مخصوصا که حالا بزرگتر شده و خیلی چیزا رو میفهمه.دیروز که مثل همیشه رفته بودیم هوا خوری و یه کم خرید دنی گشنش بود و من تشنه رفتیم بیرون یه کافه نشستیم که یه چیزی بخوریم پشت سر ما شیشه بود و اونور شیشه یه پسر و دختر جون نشسته بودن اونا واسه دنی دست تکون میدادن و براش لبخند میزدن دنی هم متقابلا با اونا بای بای میکرد ظرف نوشیدنیش هم دستش بود وقتی خواستیم بیایم اونامشغول صحبت کردن بودن دنی بای بای کرد ولی متوجه نشدن ظرف نوشیدنیش رو زد به شیشه و وقتی اونا دیدنش باهاشون بای بای کرد . هنوز اسم ما رو به خوبی نمیگه ولی تا همسایه رو میبینه میگه Alex
|
|
+ نوشته شده در
Thu 24 Apr 2008ساعت 11:0 توسط مامان دنی |
|
|
موقعی که من داشتم آماده میشدم که بریم بیرون فاصله این زمان رو دنی داشت با اسباب بازیهاش بازی میکرد وقتی که در رو باز کردم وصداش کردم دنی بریم اسباب بازی به دست اومد طرف من بهش گفتم برو بزار اونا رو سرجاش بعد بریم و عسلکم رفت و تمام اونایی رو هم که رو زمین ریخته بود رو جمع کرد و اومد .
وقتی کفشش رو از پاش در آوردم و بهش گفتم بزارشون سرجاش اونم برد گذاشت تو جاکفشی . تازگیها کشف کرده که میتونه رو تخت ما بالا و پایین بپره و از این کار کلی لذت میبره و چنان قهقه هایی سر میده که نگو روز چهار شنبه با هم رفتیم بیرون و دنی کلی سرسره بازی و پیشی بازی و هاپو بازی کرد .این پیشی که تو عکس میبینین کلی با دنی دوست شده بود
|
|
+ نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 22:17 توسط مامان دنی |
|
|
هفته گذشته دنی رو بردیم کتابخونه که اسمش رو بنویسیم اینقدر ذوق زده شده بود که حد نداشت یه کمی سراغ کتابا میرفت یه کم با اسباب بازیها بازی میکرد و موقع برگشت به خونه هم دلش نمیخواست با ما بیاد .
خواستم تنگ ماهی رو بشورم دیدم یه تیکه هویج توش افتاده و فهمیدم که کار این وروجک هستش ماکارونی رو خیلی دوست داره مخصوصا اگر رشته هاش بلند باشه که مک بزنه دیگه آخر کیف کردنش هست دو روز پیش تو حیاط داشت بازی میکرد یه گربه سیاه رو که دمش از دیوار آویزون و بدنش لای برگا پنهون بود رو با پرنده اشتباه گرفت و رفت سمتش و بلند داد میزد توتو توتو زمین خورده بود و دهنش خون میومد من بغلش کرده بودم و نازش میکردم صدا میکرد بابا بابا که مسعود بیاد نازش کنه دو هفته ای یکبار دنی رو روزای جمعه میزاریم پیش یه خانوم هلندی .وقتی که جمعه با کالسکه بردمش اونجا سر خیابون اونو از کالسکه بیرون گذاشتم که قدم زنان به سمت خونه این خانوم بریم و دنی جلو میرفت و من پشت سرش و وقتی که دیدم دنی مسیر رو خیلی خوب بلده و دقیقا رفت جلو در خونه کلی ذوق زده شدم که پسرکم خوب میتونه مسیر رو تشخیص بده . الان یک هفته ای میشه که دنی از حاجی فیروزی که صدف جونش براش آورده خوشش اومده و همش به من میگه کلیدش رو بزن که برام بخونه و بعد خودش هم قر میده . هفته پیش دنی برای بار دوم به آرایشگاه رفت برای کوتاه کردن موهاش البته اینبار با کلی گریه و زاری یاد گرفته که موهاش رو شونه کنه
ممنونم از خواهر خوبم مینو و ممنون از شما که تولدم رو تبریک گفتین امیدوارم که همیشه در پناه خداوند تندرست و شاد باشید .اینم مامان دنی وقتی کوچک بود
|
|
+ نوشته شده در
Mon 14 Apr 2008ساعت 10:13 توسط مامان دنی |
|
|
رفته بودیم خونه یکی از دوستامون که دخترش پیانو داره دنی رفت سمتش و با نگاهی که کنجکاوی ازش میبارید به پیانو نیگا میکرد که پدر خانواده دستش رو روی دکمه های پیانو گذاشت و به دنی گفت که تو هم این کار رو بکن دنی با انگشتای کوچولوش روی دکمه ها زد و وقتی دید که اونم تونسته صدای از پیانو در بیاره شروع کرد برای خودش دست زدن و به ما هم فهموند که دست بزنیم و باز چند لحظه انگشتای کوچیک روی دکمه ها و باز دست زدن برای خودش
وقتی با هم میریم پیاده روی کافیه که یه سگ یا گربه یا پرنده ببینه میدوه سراغش و اسمشون رو میگه از همه بیشتر هم سگ رو دوست داره . داشتم با مامانم تلفنی صحبت میکردم و دنی هم مشغول بازی دیدم صداش نمیاد رفتم میبنم یه حوله انداخته زیر سرش و تو کمد دراز کشیده . یه بار دنی روی زمین خوابید و من خیلی از این حالتش خوشم اومد بهش گفتم آخی از اون به بعد کافیه من این کلمه رو تکرار کنم سریع میخوابه رو زمین .امروز داشتم با دوستم صحبت میکردم اون از دخترش تعریف میکرد من گفتم آخی دیدم دنی سریع روی زمین ولو شد
|
|
+ نوشته شده در
Fri 4 Apr 2008ساعت 23:11 توسط مامان دنی |
|
|
نزدیک تحویل سال بود و دنی هنوز بیدار نشده بود مجبور بودم از خواب بیدارش کنم طبق معمول همیشه با خوشرویی چشماش رو باز کرد و با ما سر سفره هفت سین نشست و عیدیش رو هم که باباش لای قران گذاشته بود رو برداشت و رفت سمت در ورودی فکر کنم میخواست همون اول صبحی بره پول رو خرج کنه .بعد از اینکه سال تحویل شد یه مهمون خیلی خیلی عزیز برامون اومد
دختر خاله دنی صدف گلم اومد به دیدن ما .دنی وقتی صدف رو دید ازش خجالت کشید و پشت من قایم شد ولی بعد کم کم صدف بهش نزدیک شد و با هم دوست شدن .صدف یه سوغاتی خیل قشنگ هم واسه دنی آورده که یه حاجی فیروزه که شعر میخونه ولی دنی از این حاجی فیروز میترسه . وقتی صدف رفت من از دنی پرسیدم صدف جون کجاست اونم گفت Uit یعنی تموم شد .از فردای روزی که صدف رفته میره جلو راه پله ها و صدا میزنه دَ و منتظر میمونه که صدف جوابش رو بده. وقتی من دستام رو کِرِم میزنم اونم مثل من شروع میکنه دستاش رو به هم مالیدن .به کیشمیش میگه کیش .بهش یاد دادیم که هر وقت چیزی میگیره تشکر کنه و اونم به هلندی تشکر میکنه و میگه آش alsjeblieft وقتی رفتم مهد سراغش مربیش گفت امروز دستش تو دست Jese بوده و با هم میدویدن و بچه های کوچیکتر رو هم تو بازیشون راه نمیدادن
|
|
+ نوشته شده در
Sun 30 Mar 2008ساعت 12:8 توسط مامان دنی |
|
|
دو روز پیش بارون شدیدی میومد و ما هم تو ماشین بودیم مسعود برف پاک کن رو زده بود که یهو متوجه قهقه های دنی شدیم اولش نفهمیدیم چرا داره میخنده ولی من دیدم مسیر نگاهش روی شیشه ماشینه .به مسعود گفتم کاش ما آدم بزرگها هم مثل بچه ها بودیم که با کوچکترین موردی شاد میشدیم
هفته پیش دنی از روز جمعه تا یکشنبه ظهر رفته بود مهمونی و جاش خیلی خالی بود وقتی هم ما رفتیم بیرون برای خوردن قهوه جایی که همیشه میریم و طبیعتا دنی رو میبریم و خانومهایی که اونجا میان دیگه دنی رو از نوزادیش دیدن و میشناسن ازما سوال کردن پس دنی کجاست .به مسعود گفتم اگه هفته دیگه یکی از ما نیایم هیچکس حتی متوجه نبودن ما نمیشه وقتی صداش میکنم دنی مامان کجایی میگه آ این پسرک ما خیلی تو غذا خوردن سخت گیره هر چیزی رو خوشش نمیاد و اگر خوشش بیاد دیگه ول کن نیست .از سبزیجات اصلا خوشش نمیاد .تازگیها از مانگو خوشش اومده .سیب و گلابی رو خیلی خوشمزه میخوره .اگر هر روز بهش نیمرو بدیم بازم میخواد .خرما و کیشمیش خیلی دوست داره . گوشت قرمز و مرغ به هیچ عنوان نمیخوره .عاشق کیک سیبه. وقتی که شام میخورم من و مسعود از اتفاقاتی که تو روز برامون افتاده واسه هم تعریف میکنیم و دنی هم شروع میکنه به حرف زدن و عسلکم چنان با آب و تاب حرف میزنه که نگو ولی کاش میفهمیدم که چی میگه بهترین لذت من وقتی هست که دنی تو بغلم میشینه و کارتون نگاه میکنه و منم موهاش رو بو میکنم عاشق بوی موهاشم .
|
|
+ نوشته شده در
Fri 7 Mar 2008ساعت 22:35 توسط مامان دنی |
|
|
دنی دو تا لغت جدید یاد گرفته یکی فارسی و یکی هلندی .وقتی چیزی رو میخواد میگه آره آره و سرش رو هم بالا و پایین میکنه برا تایید حرفش .زمانی هم که کتاب براش میخونیم وقتی تموم شد کتاب رو میبنده و میگه Uit
دیروز کفشش رو آورده میده به من یعنی که بریم بیرون .بهش گفتم چشم میریم میبینم رفته کفش و کیف منم آورده یعنی تو هم کفشات رو بپوش و عجله کن .وقتی رفتیم بیرون بچه های محله که خیلی هم از دنی بزرگتر هستن با دوچرخه هاشون مسابقه میدادن یکی از پسرا به دنی میگه Hoi Daniel و من کلی کیف کردم وقتی میرم مهد سراغش و از مربیش میپرسم امروز چه جور بوده میگه کافیه یکی از این اسباب بازیها صداش در بیاد یا موسیقی بزاریم دنی شروع میکنه به رقصیدن. من واقعا خوشحالم که یه پسرک شاد دارم امیدوارم که همیشه شاد باشه و از زندگیش لذت ببره . امروز اومده جعبه ای که لیگوهاش توش هست رو میده به من بعد یه دونه یه دونه از من میگیره میریزه تو جعبه اسباب بازیهاش و یه کوسن هم گذاشته وسط اتاق راه برگشت از روی کوسن رد میشه .یه بار که تو راه برگشت یادش رفته بود از روی کوسن رد بشه دوباره برگشته از روی اون رد میشه و دوباره و دوباره عاشقه اینه که دنبالش کنیم و اونم با تمام قوا فرار کنه .
|
|
+ نوشته شده در
Fri 22 Feb 2008ساعت 10:45 توسط مامان دنی |
|
|
+ نوشته شده در
Tue 19 Feb 2008ساعت 12:36 توسط مامان دنی |
|
|
پانزدهمین دندون پسرک هم در اومد .
هفته پیش مسعود دنبال ناخن گیرش میگشت و آخر سر هم پیدا نکرد و ناخن گیر منو گرفت .ما میدونستیم که کار این ناقلا هستش و یه جایی اونو قایم کرده تا دو روز پیش که دیدم خودش پیداش کرده . چند روزی هست که پسرکم خواننده شده و همش هم تو مایه های دشتی میخونه. نزدیک خونه ما یه پارک کوچولو هستش که دو تا بز و یه اردک هم داره امروز با دنی رفته بودیم اونجا و خوب چون من یادم رفته بود برای حیونا خوراکی ببرم مجبور شدیم از بیسکویت دنی بهشون بدیم و خود دنی هم به یکی از بزها بیسکویت داد و کلی خوشحالی کرد .
|
|
+ نوشته شده در
Mon 18 Feb 2008ساعت 16:48 توسط مامان دنی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من دنی هستم 16 سپتامبر 2006 به دنیا اومدم قراره که مامانم اینجا از من برای شما بنویسه
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلی عکس از این پسرک پرنس« دنی » فردا برای اولین بار از ایران دیدن می کند یک پست با قر کمر چون بوی گل همره باد صبا خوش آمدی علیمردان اومده آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|