تبليغاتX
پسرکم دنی
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

براش یه درخت کاج کشیدم یهو گفت ماما آتیش اینقدر نقاشی مامانش قشنگ بود درخت کاج رو شعله آتیش دیده بود .

به یه سنی رسیده که میخواد حرفش رو ثابت کنه و این کمی کار منو مشکل کرده .

بهش میگم تو هویجی میگه تو هویجی میگم تو ماستی میگه تو ماستی یهو میگه تو Alberthijn  هستی (فروشگاه مواد غذایی ).

روزی چند بار هوس میکنه بره ایران .به دودکش میگه دوش کش .بهم میگه تو شیدا باش من Eelco و بعد باید با هم صحبت کنیم(شیدا و Eelco با هم نامزد هستن و دنی هم خیلی دوستشون داره )

به هر آدمی میرسه باید بگه Hoi  و تا جواب نگیره ول کن معامله نیست .

وقتی من براش کاری رو انجام میدم میگه Goed gedaan mama ( خوب انجام دادی ماما ).

وقتی با هم رفته بودیم مرکز خرید بهش گفتم دنی یه جوراب واسه ماما انتخاب کن و اونم یه جوراب خیلی قشنگ برام انتخاب کرد .

بین رنگها رنگ سیاه رو از همه بیشتر دوست داره  طوری که اگر بخواد خورشید رو رنگ کنه رنگ سیاه رو انتخاب میکنه .چند روزی هست که کار با موس کامپیوتر رو یاد گرفته و با خوشحالی میگه ماما دنی درست کرد .

صبح که بیدار میشه بلند داد میزنه Wakker worden mama (بیدار شو ماما ) و اگه من یه کم طولش بدم لحاف رو از روم میکشه کنار میگه تو خوابیدی منظورش اینه که بسه تو یه عالمه خوابیدی

خونه دوستم رفته بودیم برخلاف چند روزی که میل به هیچ چیز نداشت یکی و نصفی موز خورد ولی میلی به شام نداشت دوستم بهش گفت دنی جون بیا پلو یا مرغ بخور گفت پلو با ماهی میخوام دوستم گفت ماهی نداریم یا پلو یا مرغ دنی گفت یا موز یا موز .

رفتیم مطب دکتر دکتر بهش گفت خوب دنیل چی شده و دنی هم دستش رو برد سمت گوشش گفت گوش درد میکنه خیسه .دکتر گفته نباید زیاد راه بره ولی دنی راه نمیره میدوه هر چی هم بهش میگم نمیفهمه .

خیلی دوست داره روی برگها قدم بزنه و با هم شعر پاییزه و پاییزه رو بخونیم . 

کاردستی پایین هم ریل قطار هست البته از نظر دنی

 

+ نوشته شده در  Sat 31 Oct 2009ساعت 7:56 PM  توسط مامان دنی | 
 داشتیم سرپایینی میرفتیم  دنی گفت بریم بالا گفتم آقا بریم پایین گفت خانوم بالا .از اون موقع این شده واسش یه بازی  که باید تکرار کنیم آقا پایین و خانوم بالا و بعضی اوقات من برعکس میگم ببینم میتونه بفهمه که باید اونم برعکس بگه که خیلی خوب میتونه جابجا کنه

غروبها که حوصلش سر میره و زمانی هست که همیشه با باباش بازیهای بدنی میکردن میگه بریم خونه همسایه یا میگه بریم Albert Hijn یا Bart Smit .

میگم یه کوچولو جیش کردی ؟ میگه آره ‌Baby جیش بود .چند روزه یاد گرفته بگه Wat is dat ( این چیه )

وقتی شکلات یا آبنبات میخواد میگه هیشتی که منظورش یه چیزیه میخواستم سرش رو گرم کنم بهش گفتم میخوای تلویزیون نگاه کنی گفت اول هیشتی میخوای بعد تلویزیون نه .

بهش میگم دنی عشقمه میگه ماما عشقمه میگم دنی جیگرمه میگه ماما جیگرمه و همینطور ادامه داره این داستان .

رفتیم مزرعه حیوانات و دنی کلی به آهو ها یا به قول خودش آوو هویج داد و کلی هم خندید.

اگر چیزی بهش بدم میگه Dank je wel mama( مرسی ماما ).رفته بودیم مطب دکتر من داشتم با دکتر صحبت میکردم دنی هم شروع کرده به حرف زدن به دکتر میگه بیرون عنکبوت هست !

چند شب پیش معده درد داشتم طوری که اشکم سرازیر شده بود وقتی حالم بهتر شد دنی گفت ماما دل نکنی دیگه .

شب که میخواییم بیام بالا که یه کمی بازی کنه و بعد بخوابه شمع ها رو با هم خاموش میکنیم امشب میگه حالا فوت کن بریم بالا منظورش اینه که شمع رو فوت کنیم بریم بالا .

علاقه زیادی به مداد رنگی نداره در عوض عاشق قلم مو و رنگ هست و باهاش خیلی سرگرم میشه .

عاشق برچسبه چند وقت با برچسبهای آلفابت مشغول بود و بعد با چهار گوش و حالا دایره .

به زیر دریایی میگه دزد دریا !

مجله مخصوص بچه ها رو برداشته و عکسهاش رو نیگا میکنه و میگه ماما دنی اینو دوست داره بگیره .

 

+ نوشته شده در  Thu 15 Oct 2009ساعت 8:10 PM  توسط مامان دنی | 
سه تا برگ از روی زمین برداشته میگه اکی برا ماما اکی برا بابا اکی برا دنی .

صبح بیدار شد در اتاق خواب بسته بود با خوشحالی در رو باز کرد فکر کرد باباش اونجا خوابه .

داشتم با دوستم تلفنی صحبت میکردم دنی هم مشغول بازی با اسباب بازیهاش یهو شروع کرد اونا رو پرت کردن گفتم دنی آروم باش گفت ماما تو تلفن صحبت کن !

به بولدوزر میگه بولدوزدر . هر صدایی بشنوه میگه Wat is dat mama مثلا شکمش صدا بده یا آروغ بزنه یا حتی سکسکه .

یه پنگوئن هست که قر میده و آلفابت رو میخونه دنی هر موقع اونو میخواد ببینه دستاش رو از هم باز میکنه و کمرش رو قر میده میگه ماما اینو میخوام .

رفته بودیم شام خونه Oma ما داشتیم صحبت میکردیم و دنی هم مشغول بازی با سگ Omaیهو اومد روی صندلی نشست و بلند گفت Oma Oma اونم گفت چیه عزیزم شروع کرد به حرف زدن

بهش میگم اسم دوست دخترت چیه میگه Sofiya  و اسم پسری هم که خیلی باهاش بازی میکنه  Domeniek هست .

هر موقع ساعت ببینه دیالوگ کتاب توماس رو میگه و البته با کمی اشتباه  Controleur staat om 8 uur

تو کتابش عکس هواپیما دیده میگه بابا سوار هواپیما شد رفت ایران .

بهش میگم دنی ماما زود بریم خونه Tahira میخواد بیاد خونمون میگه بابا رفته Tahe iran .

 

+ نوشته شده در  Mon 5 Oct 2009ساعت 9:53 PM  توسط مامان دنی | 
رفتم سراغش مهدکودک بهش گفتم مامانی مدرسه چیکار کردی گفتم ماما اشتباس مدرسه  مهدکودک !

یه تیکه مرغ تو فسنجون رو دیده میگه Stukje poep.چند شبی هست که میخواد لامپ اتاقش روشن باشه تا وقتی خوابش میبره .

هفته پیش نوشته های وبلاگش که از نوزادیش تا سه سالگیش میشد رو براش به صورت یه کتابچه در آوردیم

رفته بیرون با بچه هایی که از خودش خیلی بزرگترن بازی میکنه و اونها هم خیلی مواظبش بودن و بهش محبت میکردن .

 صبح که بیدار میشه میگه ماما دنی خوابیده منظورش اینه که دیگه خواب بسه

این چند روزی که آنفولانزا گرفته بودم سعی کردم طرفم نیاد و بوسش نکنم دلم لک زده برای اینکه بچسبونمش به خودم و ببوسمش .از وقتی نوزاد بود من عاشق بوسیدن و بوییدن موهاش بودم و هنوز هم .میومد لحاف رو میکشید بهم میگفت ماما خواب Hoef niet(لازم نیست )

 مسعود باید میرفت مسافرت و با هم رفتیم فرودگاه موقع برگشتن بهش گفتم دنی جون حالت خوبه گفت نه گفتم چرا خوب نیست گفت بابا رفت .

بعد از اینکه باباش رفت دوست خوبم دنی رو با خودش برد خونشون که من استراحت کنم و من داشتم دق میکردم از تنهایی نه مسعود نه دنی خیلی سخت بود سخت .

وقتی اومد خونه صدای جارو برقی رو از بالا شنید چشماش گرد شد گفت بابا گفتم نه عزیزم بابا نیست خانومه داره جارو میکنه فکر کرده بود باباش اومده

امروز داشت با خودش بازی میکرد یهو داد میزنه بابا کجایی !

امشب یکی از قشنگ ترین لذتهای زندگی رو چشیدم وقتی کنارش خوابیدم تا خوابش ببره و دستم رو گذاشتم رو کمرش و اونم دستش رو دور گردنم حلقه کرد .

 

+ نوشته شده در  Mon 28 Sep 2009ساعت 10:4 PM  توسط مامان دنی | 
 

تولد امسال دنی به سه قسمت تقسیم شد نه به دلیل اینکه سه ساله شد دلیلش این بود که دنی امسال هم مهدکودک میره هم مدرسه و ما تصمیم گرفتیم که با دوستاش براش جشن بگیریم و این شد که روز سه شنبه پانزده سپتامبر براش تو مهد تولد گرفتیم که البته بنده در سمت عکاس و فیلمبردار در این مراسم حضور داشتم .

 دنی انگاری تو شوک بود همه توجهات به طرف اون بود و این باعث شده بود که حرف نزنه و خیلی آروم بشینه وقتی شعرهایی که مخصوص تولد بود رو خوندن یه کیک قلابی آوردن و دنی سه تا شمع رو فوت کرد و مربی بهش گفت از ما یه کادو داری میخوای که کدوم از بچه ها بهت کادو رو بده و دنی کلی همه رو برانداز کرد و آخر سر یه دختر رو انتخاب کرد و اونم کادو رو به دنی داد و یه بوس از دنی برداشت .

اینجا رسمه که کسی که تولدش هست به بقیه بچه ها کادو میده و دنی هم کادوها رو بین دوستاش تقسیم کرد و بعد هم کیک رو بریدن و خوردن و همه چیز به خوبی تموم شد .

پنج شنبه هفده سپتامبر هم مدرسه جشن گرفتیم .بازم یه کیک قلابی آوردن و مربی سه تا شمع رو روشن کرد دنی گفت یکی دیگه هست مربی بهش گفت هر وقت چهار سالت شد اون یکی رو هم روشن میکنیم .مربی به بچه ها گفت میخوایم یه طوری داد بزنین که صداتون به گوش بابای دنی برسه و بعد به دنی گفت بابا کجاس دنی به هلندی گفت بابا خسته هست دوباره مربی ازش پرسید بابا کجاس گفت پیش کامپیوتر !مربی و بچه ها براش شعر خوندن شمع رو فوت کرد و به دوستاش کادو داد و کیک رو هم نوش جون کردن  .

و بیست سپتامبر هم برای دنی تو خونه تولد گرفتیم و اینبار دنی کادو نداد بلکه کلی کادو گرفت.

ممنون از همه شمایی که لطفتون همیشه شامل حال من و دنی شده امیدوارم که همیشه دلت شاد و لبتون خندون باشه

+ نوشته شده در  Mon 21 Sep 2009ساعت 10:11 AM  توسط مامان دنی | 
با گریه از خواب بیدار شده میگم چیه عزیزم میگه سفید گرفت بچه .

رفتیم تو یه فروشگاه رفته قسمت لیوان و ظروفی که مخصوص بچه ها هست یکی از ظرفها رو نشون داده میگه Tomas از این داره و یه لیوان رو نشون داده میگه از این Flip داره .

وقتی جیش داره میگه ماما دنی جیش داهه .

عاشق اینه که روزا بره تو حیاط و ماشین خاک برداریش  رو هم ببره و باهاش خاک رو از این ور حیاط ببره اون ور .

وقتی چیزی رو خیلی دوست داره میگه آیه آیه خوبه . رفته بودیم Poffertjes بخوریم سه تا سفارش دادیم و مطمئن که دنی کامل نمیخوره ولی خیلی خوشش اومد و تا آخرش رو خورد .

من براش شعر خوشحال و شاد و خندانم رو خوندم و دنی هم  یاد گرفته بخونه چند روز پیش تو سی دی های که از ایران براش آوردم یکی رو انتخاب کردم اولین ترانه همین آهنگ بود چنان هیجان زده شده بود که نگو فکر میکرد فقط مامانش این شعر رو بلده

دیروز رفته حیاط پشتی همسایه بعد اومده به ما میگه Vogeltje(پرنده) دیدم Nest(تخم پرنده) هم بود .

به من و باباش تو جمع کردن برگهای ریخته شده تو حیاط کمک میکنه .

میخواد بهم بگه نخواب میگه Niet doen khab بعد دوباره میگه بخواب نه .

 روز پنج شنبه سومین جلسه کلاس ژیمیناستیکش بود و خیلی خوب خودش رو با گروه هماهنگ کرده و خیلی بهتر از جلسه اول به مربی گوش میداد .

Oma Anke از فرانسه براش کارت تبریک تولد فرستاده و روش تمبرهایی زده که بوی شکلات میده و دنی خیلی سریع قبل از اینکه من متوجه بوی اون بشم گفت شکلات .

میخونه پاییزه و پاییزه برگ درخت میریزه هوا شده کمی سرده !

داشتم براش کتاب میخوندم تو کتاب شکل فرغون بود گفت این چیه ماما من اسمش رو برای چند لحظه یادم رفت یهو خودش گفت فرغونه .

تو مدرسه ماسه بازی کرده بودن موهاش طبق معمول پر از شن بود دست کشیدم تو موهاش که شن بریزه میگه بف میاد (برف میاد )

پسرکم دیروز اصلا حال خوبی نداشت تب همراه با استفراغ ولی خدا رو شکر از ساعت هشت به بعد حالش بهتر شد امیدوارم که امروز دیگه مشکلی نداشته باشه

+ نوشته شده در  Sun 13 Sep 2009ساعت 6:4 AM  توسط مامان دنی | 
پیاز رنده میکردم اشکم میومد اومده میگه ماما Sorry !

من بالا بودم صدا کرد ماما دنی جیش کرد رفتم پایین بهش گفتم کجا جیش کردی گفت تو لگن دیدم لگنش خالیه گفتم این که خالیه منو برده تو توالت دیدم لگنش رو خالی کرده تو توالت بدون اینکه حتی یه قطره روی زمین ریخته باشه و خودش هم شورت و شلوارش رو کشیده بود بالا .کلی قربون صدقش رفتم .

صبحانش رو خورده میگه بریم میگم کجا میگه بریم تولنت نون بخوریم منظورش اینه که بریم پارکینگ مرکز خرید ماشین رو پارک کنیم و توستی بخوره .

تو حموم بود داشت بازی میکرد لیفش رو میخواست بزاره سر جاش بهش میگهgoed vast houden kiker (محکم خودت رو نگه دار قورباغه ) شکل روی لیفش یه قورباغه هست .بعد میگه Goeg soo ( آفرین ) و باز میگه Alles is in oorde (همه چیز عالیه )

بهش میگم بعد از این برنامه باید بخوابی میگه بخوابی نه .عاشقه اینه که بیاد بغل من و با گردن بندم بازی کنه .

موقع دیدن  سریال مورد علاقه من و اخبار مکافاتی داریم با دنی اون میگه نوبت دنی و ما میگیم نوبت ما  ولی خوب هیچ وقت در مقابلش جا نمی زنیم ولی خوب سریال نمیبینم  زهر مار میبینم چون اینقدر سرو صدا میکنه و از سر و کول من بالا میره که تمرکز من رو بهم بزنه

بعضی اوقات با هم میریم خرید و یه گاری کوچیک بر میداره و من چیزایی که لازم دارم رو بهش میگم و اون میزاره تو گاری خیلی از این برنامه خرید خوشش میاد و چند روزی یه بار به من میگه مام بریم Alberthijn

داشتیم با هم پازل درست میکردیم بهش گفتم ماما این مال گوشش هست اشاره میکنه به گوش شکلک تو پازل میگه این گوشه

هر بار میخوام که با کسی تلفنی صحبت کنه بهش قول یه خوراکی خوشمزه میدم که با کسی که اونطرف خط هست صحبت کنه .چند روز پیش اومده میگه ماما تلفوم خاله مونو دنی حف بزنه یه چیز خوب !گفتم نه من الان نمیخوام به خاله مینو زنگ بزنم .

چند روز بود یاد گرفته بود به ما بگه Niet afpakken (بر ندارید ) البته این زمانی پیش میومد که داشت بازی میکرد و به ما گوشزد میکرد که اسباب بازیش رو بر نداریم .روز دوشنبه معلمش گفت بعضی اوقات اسباب بازی رو که یه بچه دیگه داره باهاش بازی میکنه بر میداره و ما بهش میگیم Niet afpakken

خیلی خوب میدونه  کتاب به زبان فارسی رو باید از سمت راست شروع کنه و کتاب به زبان هلندی رو از سمت چپ .

+ نوشته شده در  Fri 4 Sep 2009ساعت 9:39 PM  توسط مامان دنی | 
بهش گفتم بریم رتردام خاله مینو واسه دنی پسته و فندق فرستاده بگیریم وقتی رفتیم سراغ خاله مینو و خونه خاله رو میگرفت .

عاشق کارتون bobthebuilder و بعضی اوقات روزی هفت یا هشت بار شعرش رو میخونه .میخواد بگه یه دونه دیگه میگه هه دونه دیگه .

با هلندی ها کامل به زبان هلندی صحبت میکنه و چنان رسا و محکم صحبت میکنه که نگو خدا رو شکر  اعتماد به نفسش خیلی عالیه .

خواستیم سوار آسانسور بشیم یه خانوم و پسرش هم قبل از ما سوار شدن مادر رو به پسرش کرد گفت شماره دو رو بزن و پسرک شماره صفر رو زد دنی دستش رو برد سمت دکمه دو و با صدای رسا به پسرک گفت این شماره دو هست .

امروز به هم کلاسیش که از بغل مامانش بیرون نمیومد و گریه میکرد گفت  Kom Tomi samen spelen (تومی بیا با هم بازی کنیم ).

طبق عادت اولیه که باید جیش میکرد که جایزه بگیره هنوز هم بعضی اوقات وقتی پوپ میکنه جایزه میخواد و باید  بزرگ باشه دیروز وقتی پوپ کرده جایزه گرفت و برده با پوپش اندازه میگیره ببینه جایزش اندازه پوپش هست یا نه !

چند روزی هست وقتی من کتاب دستم میگیرم که بخونم نمیزاره و سعی میکنه به زور کتاب رو از من بگیره و من سرش رو با چیزی دیگه گرم میکنم که یادش بره .

باز کردن در شیشه مربا برام سخت بود دنی میگه Moet even draaien (باید یه کمی بچرخونیش) !

امروز برای اولین بار دنی رفت کلاس ژیمیناستیک .گروه تشکیل شده بود از بچه های سه تا پنج سال و دنی از همه کوچولو تر و از همه حرف گوش نکن تر( البته در شروع )کمی که گذشت فهمید که باید چه بکنه مربی بهشون میگفت آهنگ میزاریم وقتی قطع شد شما باید سرجاتون وایسید ولی دنی گوش نمیداد و به دویدنش ادامه میداد و با صدای بلند میگفت Nee andere kant ولی بعد از یه ربع با جمع هماهنگ شد و تونست از پس همه بازی ها به شکل خیلی خوب بر بیاد .آخر سر هم نمیخواست بیاد .

از دیوار حیاط میره بالا و اگه همسایه ها رد بشن باهاشون یه گپی میزنه .

+ نوشته شده در  Thu 27 Aug 2009ساعت 8:32 PM  توسط مامان دنی | 

بیلچش افتاده تو حیاط همسایه داد میزنه همسایه

یه تیکه پلاستیک که شبیه به گل سر بود رو پیدا کرده میگه ماما Meisje(گل سر دختره )

تراکتورش رو گذاشته تو یه جعبه در بسته میده به من میگه کادو برا ماما .کاغذی رو پیدا کرده لای یه کاغذ دیگه پیچونده میده به من میگه ماما کادو بعد از من میگیره میبره میده به باباش و بهش میگه کادو برا بابا .

پروسه سنگ جمع کردن تموم شد و حالا باید هر چی پول خرد داریم بدیم بهش که بریزه تو جیبش و بعضی اوقات هم اصرار داره که باهاش خرید کنه .

میگم چه پسری چه چیزی دست میکنه میگه تو جیبش.

یه نقاشی کشیده و تزئینش کرده و با هم کادوش کردیم و داده به شیدا .

دیروز صبح با گریه از خواب بیدار شد و داد میزد Bij (زنبور ) دنی به هر حشره ای میگه Bij دستش رو پشه خورده بود و ترسیده بود با الکل تمیزش کردم و بهش گفتم میخوای یه کم کرم بزنم روش گفت آره وقتی کرم رو زدم دیگه آروم شد .

اگر یه کمی باد بیاد میگه سرده ما میگیم نه هوا خوبه میگه نه سرده .

روز دوشنبه اولین روز کودکستان بود بعد از تعطیلات تابستونی بیدارش که کردم با خوشحالی بیدار شد و کلی ذوق کرد که میخواد بره مدرسه وقتی رفتیم اول از هر چیز رفت سراغ توماس ترین و بعد به من میگه ماما تو برو گفتم فعلا هستم بعد که خواستم ازش خداحافظی کنم بهش گفتم دنی بوس بده به هلندی میگه O Ja kusje(آره بوس ) من رفتم سمت مربیش دنی متوجه نشد که من با مربیش کار دارم به من با اشاره میگه در اونطرفه .

تمام عروسکهاش رو آورده با یه پتو میگه ماما  Kom logeer و منم خوابیدم و بعد میگه پاشو بسه .

امروز صبح هم باز با گریه بیدار شد اما اینبار با هق هق بغلش کردم ترسیده بود چشماش گرد شده بود و به اتاق کامپیوتر اشاره میکرد و هی میگفت بابا بابا .

امشب خوابید بازم با گریه بیدار شد بغلش کرده بودم سفت به من چسبیده بود بهم گفت بریم تو اتاق شما بخوابیم باهم تو اتاق خوابیدیم .

تو مسیری که میریم مهد من هم باید مثل خودش از لب جدول راه برم .

هنوز هم عاشق پروپا قرص ماشین آتش نشانیه !

 

+ نوشته شده در  Fri 21 Aug 2009ساعت 9:49 PM  توسط مامان دنی | 
شب بهش گفتم بریم بخوابیم نمیخواست بخوابه و منم بغلش کردم که ببرمش تو اتاقش که یهو زد تو صورتم منم باهاش اصلا صحبتی نکردم و بدون این که بهش شب بخیر بگم و بازی آخر شب رو با هم بکنیم گذاشتمش تو تختش و اومدم بیرون پنج دقیقه گذشت صدا زد ماما Sorry رفتم بهش گفتم میبخشمت دنی مگه من تو رو میزنم که تو منو زدی من تو رو دوست دارم تو هم منو دوست داشته باش و با بغل و بوس و خوشحالی خوابید صبح که بیدار شد اولین لغتی که گفت لپ بود بعد هم همه اتفاقی رو که افتاده بود تعریف کرد بهش گفتم دیگه ماما تموم شده تو منو دوست داری منم تو رو دوست دارم .

اینبار که رفتیم آرایشگاه خیلی مردونه نشست و خانومه موهاش رو کوتاه کرد و آخر سر هم یه آبنبات چوبی از آرایشگر گرفت .

 از روز چهارشنبه (5  آگوست) دنی هر بار جیش داشت توی لگنش نشست و وقتی هم پوشکش کردم که بریم بیرون وقتی برگشتیم پوشکش خشک بود و تا نشست روی لگن ...

شورتش رو کرده سرش میگه Dani Prinses

از شعر حسنی نگو یه دسته گل خیلی خوشش اومده و من باید روزی چند بار واسش بخونمش .دیروز شعرها رو با هم قاطی کرده میگه توی ده شمرود (شلمرود ) آقا پلیسه بیداره

رفته بودیم Hema نشسته بودیم دنی نقاشی میکشید و آب میوه میخورد که یهو گفت دنی جیش رفتیم توالت ولی چون توالت برای بچه ها نداشتن دنی نتونست دستشویی بکنه و من فکر کردم خوب جیش میکنه توی پوشکش ولی وقتی اومدیم خونه سریع گفت دنی جیش داره و پوشکش خشک خشک بود.

بالش رو گذاشته رو کمرش میگه دنی لاکشته (لاک پشت )

جدیداْ کتاب رو باز میکنه و خودش شروع به خوندن میکنه و اولش هم با Staat شروع میشه

بهش میگم الان وقت خوابه میگه الان وقت پاشو بازیه .میگه ماما خوابه بابا خوابه دنی خوابه همش خوابه (همه خواب هستن )

وقتی من قرار دکتر دارم دنی رو هم با خودم بعضی اوقات که مجبور باشم میبرم و وقتی بهش میگم دنی بریم بیمارستان میگه هورا بیستان چون اونجا اسباب بازی زیاد هست و میتونه کلی سرگرم بشه .

+ نوشته شده در  Thu 13 Aug 2009ساعت 8:24 PM  توسط مامان دنی | 

صبح با گریه از خواب بیدار شده میگه هاپو کلاهمو خورد بغلش کردم و باهاش حرف زدم و کلاهش رو نشونش دادم که سالمه و خیالش راحت شده .

بعضی اوقات اگر دستش  به ما بخوره یا چیزی بشه میگه Sorry .

وقتی گیر میکنه و میخواد بگه Help (کمک )میگه HepHep .میگه Slapen Dani Moe اگه بخوام دقیق ترجمه کنم این میشه دنی خسته هست میخواد بخوابه .

به لاک پشت میگه لا کُش . به آروغ میگه قائوق .به بشورش میگه بشورشه

داشتم لباسها رو میریختم تو ماشین لباسشویی و دنی هم مشغول آب بازی تو وان بود کاری ازم خواست براش انجام بدم بهش گفتم صبر کن من کارم با ماشین تموم بشه چشم گفت ماشین بیرونه  !

هر وقت صداش بزنم دنی میگه جانم  بعضی اوقات هم میگه جانم ماما . بهش گفتیم باید شب بخوابی که فردا بری مهد یا مدرسه دیروز میگه شب بخوابه بره مت کودک .

داشت توت فرنگی میخورد منم تو آشپزخونه بودم متوجه نشدم هنوز توت فرنگیش تموم نشده بهش گفتم دنی fristi میخوری گفت هر موقع تموم شد (منظورش این بود هر موقع توت فرنگی تموم شد )

براش عروسک nijntje رو خریده بودیم بهش میگم کی واست خریده میگه ماما میگم من و بابا با هم رفتیم واست خریدیم میگه نه ماما رفته خریده .

تازگی ها یه کمی میترسه چند روز پیش باباش باهاش بازی میکرد دنبالش کرد دنی هم طبق معمول که کنار یخچال قایم میشه رفت به اون سمت و با جاروی زمین شویی مواجه شد و ترسید و کلی گریه کرد .

من بالا بودم دیدم داد میزنه ماما Slang اومدم پایین دیدم تو لگنش پوپ کرده میگه شکل ماره .امروز هر بار جیش داشت توی لگنش کرد و بسی بسیار مامانش رو خشنود کرد .

 روز یک شنبه قرار بود بریم کنار دریا که متاسفانه هوا مساعد نبود و رفتیم پارک بازی سرپوشیده به دنی نگفته بودیم وقتی وارد سالن شدیم و دید که کجا رفتیم هول شده بود نمیدونست از کدوم طرف بره سگش رو که بهش خیلی وابسته بود رها کرد و منم تو مسیری که اون میرفت بارونیش رو در آوردم حدود دو ساعتی اونجا بازی کرد .

 

+ نوشته شده در  Wed 5 Aug 2009ساعت 8:43 PM  توسط مامان دنی | 

شب که میخواد بخوابه وقتی بهش شب بخیر میگم و برای هم بوس میفرستیم بهم میگه خداسس ماما (خداحافظ ماما )

جلوی مهدکودکش سنگ ریختن بهش گفتم هر موقع میخوای بری مهد اجازه نداری سنگ برداری و هر موقع میریم خونه اجازه داری و وقتی میرم سراغش سنگ از روی زمین بر میداره میگه مَتِ کودک اجازه نیستِ خونه اجازه هستِ.

کافیه من سرم رو روی پای مسعود بزارم یادش می افته که باید با باباش بازی کنه و پشت سر هم و بدون وقفه میگه ماما پاشو

براش تیکه های کوچیک نون کره مربا درست کرده بودم گذاشتم تو بشقابش که بخوره دهنش هم پر بود میگه ماما این تموم بشه بعد (ما خودمون این روش رو بهش یاد دادیم که هر وقت چیزی رو خورد و تموم شد اجازه داره که یکی دیگه بخوره )

میگه پیاده رو آیه خیابون نه (میشه تو پیاده رو رفت اما تو خیابون نه )

کلاغ پر میره میگه Kikker (قورباغه )

عاشق چراغ راهنما هستش و وقتی سبز میشه میگه حالا بریم مه قرمز که هست صب کنیمه (صبر کنیم )و وقتی نارنجی میشه میگه حالا هه چَخسه (حالا دوچرخه )

کافیه Alex رو جلو خونه ببینه باید حتما بره باهاش گپی بزنه و بیاد و بعضی اوقات هم ازش بیسکویت بگیره .

من به خاطر رماتیسمی که دارم و وقتی میرم استخر اذیت میشم خیلی وقت بود که مسعود و دنی رو همراهی نکرده بودم وقتی منم خواستم باهاشون برم استخر دنی اصرار داشت که ماما خونه بمونه و دنی با باباش بره استخر و وقتی باهاشون رفتم دیدم پسرکم چقدر پیشرفت کرده . 

+ نوشته شده در  Sat 1 Aug 2009ساعت 1:12 AM  توسط مامان دنی | 
اسباب بازیش رو توی نایلکس گذاشته بود به یه خانوم نشون داد که فاصلش با ما زیاد بود بهش گفت این رنگ سبزه خانومه گفت آره گفت نه این سبز نیست آبیه !

میگه ماما برای دنی جایزه thomas بگیر .اگر نقاشی میکشه یا کاردستی درست میکنه باید من بچسبونم روی یخچال .

رفتیم براش کفش بخریم کفشش رو در نمی آورد میگفت این خوبه دوست نداشت کفشش رو در بیارم .

به مسعود گفت لِس اَش کونه مسعود متوجه نشد گفتم میگه لباس عوض کن .

خسته بود مسعود به من گفت نیگا دیگه داره چشماش میره دنی گفت نه بابا چشم ایناهاش و اشاره کرد به چشماش .

شب تو اتاقش گذاشتمش که بخوابه یک ربع گذشته بود من عطسه کردم از اون اتاق داد میزنه ماما چی بود.

 بهش گفتیم دنی میخوایم بریم مَست ریخت  خوشحال شده بود تو مسیر هم هی میگفت بریم ماست ریخت ! رفتیم میدون شهر روی یه نیمکت نشستیم نزدیک نیمکت بستنی ریخته بود دنی یهو گفت ماما ماست ریخت من و مسعود از خنده مرده بودیم که پسرکم فکر کرده بود منظور ما اینه که میریم جایی که ماست رو زمین ریخته باشه .

مربی مهدش میگفت سر میز نشسته بودیم با همه بچه ها دنی شروع کرد به حرف زدن گفت مامانم تخت بزرگ داره من تخت کوچولو دارم البته تمام این مکالمات به هلندی گفته شده بوده

+ نوشته شده در  Wed 29 Jul 2009ساعت 11:28 AM  توسط مامان دنی | 
با هم رفتیم خرید و گاری کوچیک رو برداشته و با هم رفتیم قسمتی که ماست هست بهش گفتم یه ماست برای خودت بردار وقتی برداشت گفتم یکی دیگه هم بردار گفت نه یکی بسه .

به فرقونش میگه فولکس .داشت فیلمش رو میدید حواسم نبود جلوش رو گرفته بودم میگه ماما صب کن ماما صب کن (صبر کن ).

بهش گفتم دنی جون ماما من دیروز ساعت هفت بیدار شدم تو ساعت نه و نیم حالا فردا هم تا نه و نیم بخواب که منم بخوابم میگه ماما نه نه .

روی دستش زیگیل زده بردمش دکتر وقتی دید گفت به این زیگیل آبی میگن که هر بچه ای که استخر میره دچار این عارضه میشه و گفت جای نگرانی نداره و حدود نه هفته خودش از بین میره .

میگم قطار روی آب میره میگه نه رو ریل میره .هفته پیش با AArdi رفته بود آمستردام و خیلی بهش خوش گذشته بود.

بهش گفتم هر بار پی پی توی لگنت بکنی جایزه داری و وقتی کارش تموم شده بود به من گفت ماما پوپ کردم گفتم خوب بریم تمیزت کنم گفت Nog een (یه کم دیگه دارم ) و نشست روی لگنش و بعد از یک ثانیه بلند شد گفت جایزه !

صبح که از خواب بیدار میشه میاد تو اتاق به من میگه ماما پاشو و اگه من کمی تنبلی به خرج بدم با صدای بلند چند بار تکرار میکنه ماما پاشو .

از Pannekoek خیلی خوشش اومده .وقتی داره بازی میکنه و هیجان زده میشه داد میزنه ماما Kijk(نگاه کن )

روز جمعه تا یکشنبه هم دنی رفته بود پیش یکی از دوستام که دنی رو خیلی دوست داره و بهش خیلی خوش گذشته بود .

دلش خیلی برای کودکستان تنگ شده و بعضی روزا میگه عکسهای دوستاش رو نشونش بدم و بعضی مواقع هم میگه دنی شب بخواب صبح بره مدرسه .

 

+ نوشته شده در  Wed 22 Jul 2009ساعت 11:21 PM  توسط مامان دنی | 

مهمون داشتیم ما تو حیاط بستنی میخوردیم و دنی و دوستش تو اتاق یهو صدای در کابیینت رو شنیدم و همون لحظه دنی گفت بستنی تموم شد فکر کردم ظرف بستنی رو انداخته تو سطل آشغال رفتم تو اتاق به دنی گفتم ماما ظرف رو چیکار کردی آمد بهم نشون داد ظرف رو گذاشته بود تو کابینت کنار ظرفهای تمیز

دنی داشت پیتزا میخورد گارسون اومد پیشش بهش گفت چی میخوری دنی گفت توستی .

تو ماشین نشستیم بریم خرید میگه Dag Huis .Dag Boom .Dag Alex خداحافظ خونه .خداحافظ درخت .خداحافظ Alex

اگه من یا مسعود خونه نباشیم برامون هر چیزی رو که در طول روز اتفاق افتاده باشه  توضیح میده  .هر صدایی که ازش خارج میشه می پرسه چی بود !

به سطل آشغال میگه سَکالا .کافیه یه دستمال کاغذی برداره که دستش رو تمیز کنه سریع باید بندازه سطل آشغال

یه ماشین مامانم براش خریده اونو برداشته میگه ماما بزرگ خریده .

هر چیزی که براش انجام دادنش مشکل باشه میگه دنی سفته .انگشتش درد گرفته میگه Vinger میگم انگشتت میگه نه Vinger (انگشت)

هر بار که مسعود از پله میره پایین باید دنی رو بغل کنه و با سرعت از پله ها برن پایین دنی از این کار خیلی خوشش میاد .

امروز با دوچرخه رفته بود بیرون بازی دوتا از پسر بچه های محله که از دنی ده دوازده سال بزرگتر بودن با دنی همبازی شده بودن و دنی صدای آمبولانس در میاورد و اونها هم پشت سر دنی دوچرخه میزدن و مثل دنی رفتار میکردن .

ِهر جا میریم و هر کسی رو میبینه سریع میگه Hallo .

تو حیاط داشت دوچرخه بازی میکرد من چند تا عکس ازش گرفتم بعد اومدم تو اتاق که به کارا برسم صدا میکنه ماما بیا رفتم میگم چیه عزیزم میگه بیا عکس بگیر.

+ نوشته شده در  Mon 13 Jul 2009ساعت 9:17 PM  توسط مامان دنی | 
عاشق توت فرنگی با خامه هستش و هر چی بهش بدم بازم میخواد .

بهش میگنم دنی موز میخوری میگه نه .سیب نه .انگور نه .بعد میگه Alles نه (همه چیز نه )

من داشتم هویج پوست میگرفتم اومده میگه دنی. پوست کن رو دادم دستش و کمکش کردم تا هویج ها رو پوست گرفته وقتی تموم شده میگه دنی هویج بخوره .

هفته پیش تو کودکستان یه روز رو به عنوان روز تولد مربی ها جشن گرفته بودن و همه مادرا برای مربی ها کادو گرفته بودن دنی از اون روز به بعد هر بار میخوایم بریم مهد یا کودکستان میگه دنی کادووِ مُواَبی(مربی).

بارون میاد شر شر رو یاد گرفته و هر وقت بارون میاد میخونش .

براش میخونم آتش نشانی آتش نشانی اونم میگه بله بله میگم آتیش گرفتم و الی آخر   صدای ویگن و پوران

 اگر هر چیزی میگه و باباش تایید میکنه منم باید حتما تایید کنم یا برعکس .

عکس پرسنلی من رو دیده البته عکس رو سال ۲۰۰۳ انداخته بودم میگم دنی این کیه میگه صدف .

دایره میکشه میگه ماما Zon (خورشید) . پنگوئن : پَنگ پَنگ .بابا آماده شو :بابا آمباده شو .

میگه آدم شام بخوره میگم دنی آدمه میگه نه ! بابا آدمه

اگه تلویزیون برنامه مورد علاقش رو نشون میده با دقت کامل نیگا میکنه و وقتی تموم میشه میگه بازم میخوام باید کلی توجیحش کنم که این DVD نبوده

برنامه ها و کارتونهای مورد علاقش :Smurfs .bobthebuilder .littleredtractor.

شعر میرم مدرسه میرم مدرسه جیبام پر فندق و پسته رو یاد گرفته و اونجاش که میگه آهای مدرسه میگه آقا مدرسه .برای خاله جونش پشت تلفن خوندش وقتی تموم شد چند بار تکرار کرد تموم شد .

دنی روز پنجشنبه برای مدت شش هفته به کودکستان نمیره تعطیلات مدارس شروع شده و پسرکم هم تعطیل و من هر روز باید براش توضیح بدم که مامان مدرسه تعطیله و بچه ها و خانوم مربی هات هم توی مدرسه نیستن .

  

+ نوشته شده در  Sat 4 Jul 2009ساعت 10:30 PM  توسط مامان دنی | 
حجاجه :اجازه .دنی وُفته :دنی نیوفته .موبازی :مواظب .تولنت :تونل . وفت :رفت

به Tot ziens میگه Tond ziens (به امید دیدار ).به Diego میگه Lego .به Mango میگه Lingo که یه مسابقه هست که دنی خیلی دوسش داره .

به ماشین آتش نشانی علاقه خاصی داره و متاسفانه شعری هم نیست به فارسی یا هلندی که یادش بدم ولی خودش میگه Brandweer و بقیه شعرهای من در آوردی . 

بهش میگم دنی میخوایم برم کنار دریا میگه بریم دزد دریا .

تو تلویزیون مردم رو دیده بود که صف کشیده بودن برای رفتن به موزه میگه ماما Molen (آسیاب بادی ) دنی رفت بالا .براش خاطره زنده شده بود .

چند روزی هست که هوس کرده خاله مونو بیاد پیشمون میگه ماما خاله مونو بیاده .

این چند روز هر بار ما خواستیم اخبار رو گوش بدیم دنی شروع کرد به سروصدا در آوردن انگار از ناراحت بودن و جدی بودن ما اصلا خوشش نمیومد .

مسعود جلو تلویزیون وایساده بود بهش گفتم مسعود بشین لطفا دنی تکرار میکنه مسعود بشینی لطفا

داشتم میبردمش مهد تو راه من تو فکر خودم بودم دنی گفت ماما این فولکسه گفتم آره ماما گفت نه !نگاه کردم دیدم نه .

بعضی اوقات میاد به پاهام میچسبه و میگه ماما Life ماما نازه

چند روزی هست که به جمع کردن سنگ علاقه پیدا کرده و جمع میکنه با خودش میاره خونه .

میگه ماما Aardbei کوچولو میگم توت فرنگی کوچولو برای دنی کوچولو میگه دنی بزرگه .

هر وقت میشینه روی الاکلنگ طبع شعرش گل میکنه .

مجسمه های تو ویترین رو میببینه میگه خانم نوین فرحبخش .

پوستر بم رو دیده میگه ماما بچه ها Zandmaken بچه ها با ماسه درست کردن .

 Thomas رو خیلی دوست داره

یکی دو بار به دنی پول خرد دادیم که به افرادی که تو خیابون با سازشون آهنگ میزنن بده دیگه هر بار بریم بیرون و صدای آهنگ بشنوه باید بره بگرده ببینه صدا از کجاس و بعد به ما بگه پول بدیم بهش .

یاد گرفته خودش به تنهایی با سه چرخه پا بزنه .

  

+ نوشته شده در  Sat 27 Jun 2009ساعت 10:14 AM  توسط مامان دنی | 

 رفتم تو اتاقش میبینم کیسه خوابش رو در آورده و داره میکشه به تختش منو دیده میگه دنی Schoonmaken (دنی تمیز کنه )

انگشتش خورده به نرده میگه پا شک است (شکست)

میگه مامان نوین فرحبخش میگم نه من صابری هستم میگه نه نوین فرخبخشی

بهش میگم دنی من مامانم میگه نه خال مونو هستی میگم اِ من خاله مینو هستم میگه نه تو صدفی

 رفته بودیم کتابخونه ما مشغول اسکن کتابها بودیم دنی یه خانوم مسن رو دیده بهش میگه Hallo Oma (سلام مامان بزرگ) دنی تمام پیرزنها رو به Oma میشناسه

 تا دوهفته پیش دنی بعد از ظهر یک ساعتی میخوابید ولی الان دیگه نمیزارم بخوابه که اگر خوابش بره شب از ساعت هشت و نیم که تو تخت میزارمش تا ساعت ده یه ریز داد میزنه ماما بابا

 اصرار داره به باباش بگه پاپا .باباش بهش میگه دنی چیه میگه گل گلابی

بهش میگم دنی قرتیه میگه ماما گرتیه

همچنان عاشق پر و پا قرص ماشین هست و اصلا به توپ علاقه نشون نمیده .

با خمیر مجسمه بازی میکنه بعد میگه دنی ‌Brugmaken ( دنی پل درست کنه )

با دوستای خوبمون رفته بودیم بلژیک اونجا دنی و مهبد کلی با هم بازی کردن و دویدن و زمانی که به پارک رفتیم و دنی ماسه دیده بود داد میزد O kijk zand (اوه نگاه ماسه )

 تو میدون شهر Antwerpen  آقای که در عکس میبینین داشت ساکسیفون میزد و دنی محو تماشاش شده بود 

+ نوشته شده در  Thu 4 Jun 2009ساعت 10:18 PM  توسط مامان دنی | 
ماما : حاجی لک لک تو کجایی

دنی : رو بلندی

ماما : چی چی خوردی

دنی : نون قندی

ماما : سهم من کو

دنی : ایناهاش

داشتم با برادرم تلفنی صحبت میکردم کمی طولانی شده بود یهو دنی گفت ماما تلفوم بس .

وقتی داره با باباش بازی میکنه من هم باید بشینم و دنی رو نیگا کنم و باهاش خوشحالی کنم .

چند روز پیش یه پیرمرد رو دیده بهش میگه Hoi .وقتی میخواد حرف بزنه اولش یه دِدِدِ باید بگه .به خونمون میگه خونشونه .

رفته بودیم مرکز خرید دنی گفت بریم فروشگاه اسباب بازی (من قصد گرفتن هیچ نوع اسباب بازی واسه دنی نداشتم )یه قسمت از فروشگاه هست که دنی عاشقشه و اونجا میشه انواع ماشین رو پیدا کرد دنی روی هر کدوم که دست گذاشت و گفت بخریم من گفتم نه وقتی باباش به ما ملحق شد به باباش میگه بابا ماشین نه نه نه .

بهش میگم دنی شعر بخون اتل متل توتوله و اونم شروع میکنه به خوندن شعرهای هلندی !

وقتی داره بازی میکنه کلاْ هلندی صحبت میکنه .امروز برای اولین بار روی دیوار نقاشی کشید .

وقتی سوار قطار شدیم دنی شروع کرد به خوندن این شعر و چنان هیجان زده شده بود که نگو .

چند روز پیش با مامان بزرگ هلندی دنی آمستردام قرار داشتیم که با هم بریم باغ وحش دنی خیلی بهش خوش گذشت البته زیاد میونه خوبی با حیونها نداشت و بیشتر دوست داشت با بچه های دیگه بازی کنه .رفته بود با یه پدر و پسر که روی چمنها دراز کشیده بودن شروع کرد به حرف زدن .اونجا یه مجسمه دایناسور بود به دنی میگم ازش برو بالا ماما میگه Vies (کثیفه ) .

دست بچه ها آبنبات چوبی دیده بود گفت میخوام و Anke براش یکی خرید .

+ نوشته شده در  Sat 23 May 2009ساعت 10:35 PM  توسط مامان دنی | 
میگه یکی دیگه آب میوه میگم نه شیر بخور داد میزنه میگه آب میوه بهش اعتنا نمیکنم میگه ماما نیستش رفته خونه

رفتیم به مرغابی ها نون بدیم یه مقدار که بهشون نون داده خودش شروع کرده به نون خوردن و دیگه یادش رفت که نون رو واسه مرغابی ها برده بودیم

خوردَشه هَمش :همش و خورده

تازگی ها خودش انتخاب میکنه که چی بپوشه .اگر بخوام لباسش رو عوض کنم به سختی از لباسی که تنش هست دل میکنه .

بعد از دو هفته تعطیلی وقتی به کودکستان رفت اینقدر ذوق زده شده بود که نگو با شادی میگفت خداس بابا (خداحافظ) خداس Alex

رفته بودیم بیمارستان دنی رو گذاشتم مهد بیمارستان و حدود سه ربعی اونجا بازی کرده بود خیلی بهش خوش گذشته بود وقتی رفتم سراغش نمیومد بالاخره راضیش کردم و رفتیم مرکز شهر یهو دنی برگشته به من میگه بریم بیمارستان !

امروز صبح از خواب بیدار شده میگه دنی تلفوم خال مونو حف بزنه (دنی تلفن بزنه به خاله مینو حرف بزنه )زنگ زدیم و کلی با خاله جونش درد و دل کرده .

لباس گرم کن منو انداخته وسط اتاق میگه Dani springen (دنی بپره ) و به من میگه باید تو آشپزخونه باشی و حتما هم روی شوفاژ بشینی و منو تشویق کنی .

به مسعود میگم چند روز دیگه تولد صدف هستش دنی میگه تبلد تبلد عید موآئک

+ نوشته شده در  Sat 16 May 2009ساعت 11:26 PM  توسط مامان دنی | 
برای اینکه تشویقش کنم برای نشستن روی توالت و لگن براش پاستیلهایی خریدم که رنگارنگ هست بهم میگه پرچم هلند بخوره بعد میگه دنی بره تولت پرچم هلند بخوره !

با دنی بیرون بودیم رفتیم با هم یه آب میوه ای بخوریم جایی نشستیم که دو ماه پیش با دوستم و پسرش نشسته بودیم یهو دنی میگه وبین اینجا بود (ربین)

دوستم با بچه نوزادش اومده بود خونمون دنی سر بی موی بچه رو دیده میگه کچله .

کارتون نگاه میکنه و بعد برای من تعریف میکنه میگه alle koekje ریخت زمین (همه بیسکویتها ریخت روی زمین )

روی صندلی میره و رو میز رو نیگا میکنه میگه کیبیش (کیشمیش) اجازه هست پسته اجازه هست Pepernoot اجازه هست شکلات نه نه نه .

بهش میگیم دنی میوه میخوری میگه بعداْ میگیم غذا میخوری میگه بعداْ میگیم شکلات میخوری میگه خوبه .

بعضی اوقات اگه من کمی صدام بالا بره میگه مامان Rustig (آروم ) دیروز من تو فکر بودم یهو برگشته به من میگه Rustig.

دو دفعه هست که وقتی میخوام ببرمش مهد با گریه و زاری و به زور میبرمش و بعد که من میزارمش و میام خونه انگار نه انگار که نمیخواسته بره .بازی میکنه تا موقعی که من برم سراغش

داشتیم شام میخوردیم مسعود گفت دنی هویج میخوری یهو برگشت گفت موتوسگی ما متوجه نمی شدیم منظورش چیه تا اینکه خودش گفت هویج من متوجه شدم خمیر مجسمه میخواد چون صبح با خمیر مجسمه هویج درست کرده بود همینطور خیار و مار .

شکل روی جعبه گز رو دیده میگه مامانه و چون صورت شکله غمگینه میگه مامان Huilen یعنی مامان داره گریه میکنه .

براش ماهی ریختم توی یکی از بشقابهاش میگه آلبوم و منظورش اینه که ظرفی رو برام بیار که شکلش شبیه شکل آلبومم باشه .

+ نوشته شده در  Fri 8 May 2009ساعت 9:0 PM  توسط مامان دنی | 
ایران که بودیم با مامانم تو آشپزخونه بودیم که صدای گریه دنی از اتاق اومدم رفتم دیدم خورده زمین بغلش کردم دیدم زانوش داره خون میاد خودش با هیجان گفت O wat een mooie tekenen (اوه چه نقاشی قشنگی )

بعضی روزا هوس میکنه بره خونه مامان بزرگ خونه خاله مینو بره پیش ساینا و دنیا .

جدیدا میره کناره شمشادها و میگه گل و شروع میکنه به بو کردن .

علامت + رو دیده میگه پرچم آمبولانس.

مداد شمعی رو بهش نشون دادم میگم دنی جون ماما این مداد شمعی هست فوتش میکنه میگه شمع.

عکس مرغ رو توی کتاب نشونش دادم میگم این چیه یه کمی فکر کرده میگه توخو (تخم مرغ ).

روز شنبه رفته بود باغ وحش گورخر رو دیده بوده گفت این اسبه وقتی اومد ازش پرسیدم مامان چه حیونی تو باغ وحش دیدی گفت Leeuw (شیر) و Giraf (زرافه )

شب تو خواب گریه میکرد میگفت طوسی Lars یه چکمه داره که طوسی رنگه خواب دیده بود کسی ازش گرفته .

چند روزی هست این شعر رو میخونه Zagen Zagen wiedediedewagen .

به خاله هاله میگفت خاله هالو و حالا میگه خاله خاله .

اینم عکس دنی که قبل از تعطیلات برده بودنشون به یه مزرعه که با حیونهای اهلی آشنا بشن 

   

+ نوشته شده در  Tue 5 May 2009ساعت 10:23 PM  توسط مامان دنی | 
ایران که بودیم فارسی حرف زدنش خیلی خوب شده بود ولی زمانی که برگشتیم سریع کانال رو عوض کرد!

ایران چون همه منو افسانه صدا میزدن اونم بیشتر مواقع میگفت افسانه وقتی هم برادرزاده هام صدام میزدن عمه دنی هم منو صدا میکرد عمه .

شب اولی که از ایران اومدیم بردمش تو اتاقش که بخوابه گریه میکرد میگفت اتاق کامپیوته . 

نمک : مَمَک . بنفش : مَمَش و حالا میگه بَمش . گیلاس :پیلاس .پاستیل :پاستول . بالن :بالوم . کمر : کمند .

میگه عجب بابا بعد میگه عجب مسعود !

برای من تولدت مبارک رو میخوندن صداش در اومده بود که چرا واسه مامانم میخونید برای من بخونید.

دو روز پیش وقتی رفتم کودکستان سراغش ازش سوال کردم ماما اونجا چیکار کردید گفت Boek Lezen (کتاب خوندن )و این اولین باری بود که دنی اتفاقی رو برای من تعریف میکرد.

میخواست با باباش برن بیرون لباسش رو پوشیدم بعد خودش شلوار تو خونش رو روی شلوارش پوشیده و جورابش رو هم با زحمت پاش کرد.

داشتم بخور میکردم یادم رفته بود با خودم قاشق بیارم که قرص رو چند دقیقه یه بار هم بزنم به دنی گفتم دنی جون ماما میشه یه قاشق برام بیاری حدس میزدم که اصلا به حرف من توجه نکنه  اما در کمال ناباوری من رفت و چون قدش خوب به کشو نرسیده بود یه چایی صاف کن برام آورد .

خانومی که ما همیشه میریم پیشش قهوه میخوریم ازش سوال کرده اسمت چیه و دنی چون منتظر توستی بوده بهش میگه توستی .

کافیه یه کم از بلوز من بره بالا سریع میاد انگشتش رو میزاره رو بدنم و میگه بیب بیب.پسرکم شاعر شده شعر میخونه که من هیچی ازش نمیفهمم

علاقه خاصی به باغبونی پیدا کرده .با گچ تمام در و دیوار و زمین حیاط رو رنگی کرده .

+ نوشته شده در  Sat 18 Apr 2009ساعت 11:11 PM  توسط مامان دنی | 
براش میخوندم آتیش آتیش الو الو و دنی هم میگفت آتیش آتیش تلفوم تلفوم !

سال که تحویل شد مامانم به همه عیدی داد بعد از اون هر وقت مامانم به کسی عیدی میداد دنی میرفت سراغش که دنی عیدی.

هرکسی که از در وارد میشد دنی میگفت سلام عید موآئک :Eyd Mo A ak

سوار ماشین بودیم دنی تو بغل من کنار در نشسته بود یه ماشین داشت میومد تو دل ماشینی که ما سوار بودیم یهو دنی گفت بفرما تو!

تو آشپزخونه مشغول صحبت کردن بودیم وقتی اومدم تو اتاق دیدم دنی مشغول قند ریختن تو فنجونهاس بهش میگم کی قند ریخته؟ دستش رو نشون میده میگه دست ریخته .

بلوط بیچاره که از دست دنی آرامش نداشت وبعضی اوقات که دیگه از دست دنی کلافه میشد یه چنگ کوچولویی به دنی میزد و اونم میگفت بلوط چنگ نه !

سی مارچ شلوارش رو برای اولین بار خودش پوشید البته پشت و رو .

خوابیده بود صدف رو صدا میزد اونم میگفت جانم دوباره صداش میزد باز صدف جوابش رو میداد بعد به صدف میگفت هیس هیس!

روزای اولی که ایران بودیم من کنارش میخوابیدم تا خوابش ببره یه شب مینو گفت بزار من کنارش بخوابم منم از خدا خواسته دنی رو با خاله جونش تنها گذاشتم بعد یه نیم ساعت دیدم مینو صدام میزنه رفتم مینو گفت این خیلی حرف میزنه ولی من متوجه نمیشم ولی یه لغتی هست که خیلی تکرار میکنه میگه Weg منظورش این بوده که مینو بره .

بعد از چند روز که با محیط آشنا شد یه شب کیسه خوابش رو پوشیدم و شب بخیر گفتیم و من رفتم پیش بقیه بعد از ده دقیقه دیدم مثل موش اومد با چشمهایی که شیطنت و خواهش ازش میبارید روی مبل نشست .

به خرچنگش میگفت هرچنگ هیس مامان بزرگ لالا .به خاله مینو میگفت خال مُونوُ و به دایی رضا میگفت دایی زا .

از کنار مدرسه دوران ابتداییم رد شدیم به صدف گفتم ببین مدرسه ما چی شده یهو دنی گفت مدرسه موشها 

عاشق چمدونی شده که خاله جون لیلا براش آورده و روزها میگیره دستش و میگه Koffer

 با صدف و دنی رفته بودیم مغازه اسباب بازی فروشی کمی گشت زدیم و اومدیم بیرون دیدم دنی همچنان اونجاس صداش کردم دنی بیا بی توجه به حرف من به آقای فروشنده گفت آقا آقا اونم گفت جان آقا یه ماشین سیاه که عکسش رو میبینید رو نشون داد و گفت اینو و این شد اولین انتخاب و خرید پسرکم

+ نوشته شده در  Sat 11 Apr 2009ساعت 10:14 AM  توسط مامان دنی | 
لباسها رو داشتیم روی طناب پهن میکردیم زیر بشقابی رو نشون میده میگه شام .وقتی شام تموم میشه میگه opruimen یعنی جمع کنیم

به تخم مرغ میگه توخِ خوُخ .به آلبوم میگه آبلوم .به زنبور میگه Bij .به Zwarte piet میگه فاپیت

هلندی ها به سرخ پوست میگن Indiaan چند روز پیش واسش لباس سرخپوستی خریدم که برای کارناوالی که توی کودکستان هست بپوشه وقتی پوشیده دستش رو روی دهنش میزنه و میگهIndiaan

رفته بودیم خرید هفتگی من و مسعود طبق معمول قهوه سفارش داده بودیم و واسه دنی هم توستی کمی طول کشید تا توستی آماده بشه یهو بلند شده روی صندلی و سمت خانومی که قرار بود توستی رو بیاره و با صدای بلند داد میزنه کانی توستی (اسم خانوم کانی هست ) اونم با خنده گفت الان میارم واست مرد کوچک .

چند وقتی هست که دنی ناخن انگشتاش رو میجوه و بعضی اوقات هم که موفق نمیشه ناخنش رو کامل بکنه میگه ناخن گیر.هرچیزی رو که نمیخواد پرت میکنه و ما به هر ترفندی دست زدیم که دست از اینکارش برداره ولی هنوز موفق نشدیم .

روز یکشنبه تولد یکی از دوستانمون بود و دنی تولدت مبارک رو به هلندی و انگلیسی میخوند.

بهش میگم بگو مرسی بابا میگه مرسی بابا Thank you.بهش میگم دنی میخوایم بریم ایران میگه هوراااااااا .

ما روز یکشنبه راهی ایران هستیم و به خاطر همین پیشاپیش سالی سرشار از سلامتی و شادی برای شما دوستان گلم آرزو دارم

 

+ نوشته شده در  Thu 26 Feb 2009ساعت 3:48 PM  توسط مامان دنی | 
با هم رفتیم میدون شهر که دنی مرغابی ها رو ببینه و بهشون نون بده .خیلی بهش خوش گذشت اول خوب نمیتونست نون رو پرت کنه سمت مرغابی ها ولی بعد از چند بار طوری شده بود که مرغابی ها تو هوا نون رو قاپ میزدن .
 
هر روز صبح که مسعود میره سر کار اول منو و بعد دنی رو بوس میکنه امروز دنی متوجه نشد که مسعود منو بوس کرده به مسعود گفت ماما بوس .
 
داشتم بهش ماست میدادم میگه شکلات میگم نه این ماسته میگه ماستِ شکلات .
 
واسش کتاب میخوندم خودش عکس موش رو نشون داد و گفت دم موش و بعد دستش رو برد پشتش و گفت دنی دم گفتم دنی دم نداره گفت دنی دم نداره ماما دم نداره بابا دم نداره .
 
براش میخونم دست راستم کجایی اینجایم میخونه دست دستم کجایی اینجایم .
 
عاشق ماشین آتش نشانیه و بهش میگیه ‌Brandweer و عشقش اینه که بره کودکستان و با ماشین آتش نشانی بازی کنه .
 
بهش پسته دادم بخوره بعد که رفتم میبینم پوست پسته ها رو گذاشته پشت کوسن .
 
یه نفر اومده بود خونمون واسه درست کردن شوفاژ و جلو میز دنی وایساده بود دنی میخواست کتابش رو روی میز بزاره و نمیتونست بهش گفت آقا Mag ik even آقا اجازه میدید؟
 
یکی از توپهاش رو نشون میده میگه بوگوزو (بزرگ )و اون یکی رو نشون میده میگه چوکولو (کوچک).
 
اگه یه موقع من نشسته باشم و تو فکر برم میاد صدا میکنه ماما ماما تا جوابش رو ندم و بهش لبخند نزنم دست از سرم برنمیداره .
دو روز پیش هم صورت من و خودش رو به این روز در آورد .
 
 
من هرچی به این نقاشی نگاه کردم چیزی به اسم vliegen هواپیما پیدا نکردم
 
 
+ نوشته شده در  Wed 18 Feb 2009ساعت 12:8 PM  توسط مامان دنی | 
دیدم به یه جا خیره شده و تا حالا این حالتی ندیده بودمش بهش گفتم دنی جون مامان به چی فکر میکنی ؟ اشاره کرد به پشتش متوجه شدم که داره گلاب به روتون پی پی میکنه

+ نوشته شده در  Wed 11 Feb 2009ساعت 12:48 PM  توسط مامان دنی | 
میگه ماما بیا Zitte (بشین ) Auto بازی( ماشین بازی )

سه تا از کراوتای باباش رو انداخته گردنش میگه شال دنی. وقتی باباش خونه میاد وقایع مهم رو براش تعریف میکنه. فنجون باباش رو برمیداره میگه بابا سنگینه .

وقتی مسعود از ماشین پیاده میشه دنی میگه پول فکر میکنه مسعود میره از بانک پول بگیره .

میزارمش تو تختش میگم دنی بخواب خودش شروع میکنه واسه خودش خوندن که Slaap kindje slaap

رفته تو انباری بسته شکلات رو برداشته میگه Deze خوبه (این خوبه ). اگه چیزی بشکنه میگه شِک اَت

میگه Opruimen منم با خوشحالی میگم آفرین جمع کنیم میگه Nee. سرش رو توی قفس خالی همستر میکنه صدا میزنه موشه موشه .

کودکستان تولد یکی از بچه ها بوده بهشون شکلات و اسمارتیز داده بودن ازش میپرسم دنی جون مامان چیکار کردی تو کودکستان میگه دنی شکلات .

تو مغازه اسباب بازی فروشی یه ماشین کوچولو انتخاب کرده رفتیم جلو صندوق بغلش کردم و پول و ماشین رو به خانوم فروشنده داده و بقیه پول رو گرفته و شب به باباش میگه :ماشین خانوم پول

+ نوشته شده در  Sat 7 Feb 2009ساعت 10:35 AM  توسط مامان دنی | 
اگه یه کمی بیشتر از حد معمول تو اتاقش باشم البته موقع خواب بهم میگه Deur open mama یعنی ماما بره و در رو هم باز کنه که منظورش بستن در هست .

به knofje میگه Kofje  .عاشق موسیقی و ساز هست و بعضی از سازها رو هم به خوبی میشناسه (که البته این رو مدیون یه CD هستیم که مخصوص بچه هاس) چند روز پیش وقتی رادیو جاز روشن بود صدای کنتراباس رو بین همه صداها شناخت

چند روزی سرما خورده بود اونم از نوع خیلی بد .دوست داشت یا تو بغلم (بلغ ) باشه یا تو اتاقش بخوابه.

به اتاق کامپیوتر میگه اتاق کامپیوتل.به آب پرتغال میگه آب پُرطلا .جدیدا هر چیزی رو که دوست نداره اسم میبره و یه Nee هم به آخرش اضافه میکنه .مسعود بهش میگه دنی به بابا بوس میدی میگه بوس Nee (بوس نه)

حالم خوب نبود روی کاناپه دراز کشیده بودم دونه دونه عروسکهاشو داده من کنارم بخوابونم شمردم هشت تا عروسک رو تو بغلم گرفته بودم .وقتی هنوز به دنیا نیومده بود صدف واسش یه عروسک خریده خیلی دوستش داره و بهش میگه دُخَر (دختر )

بهش میگم دنیل چی میگه نوین فرخش .به سه چرخه میگه هِچَخ .به مداد میگه مِناد .به ملاقه میگه مُقلا به نردبون میگه نَمَدوون .وقتی زرافه میبینه میگه Giraffe Nek زرافه گردن

 داشت تلویزیون تماشا میکرد بچه ها داشتن پاتیناژ میکردن یهو شروع کرده پاهاش رو روی زمین کشیدن و بعد هم خودش رو می انداخت زمین و به من گفت Schaats

اومده کنار من رو صندلی نشسته میگه Hoi. دیشب وقتی قطار رو دیده با هیجان داد میزنه Oh Trein.گوشی تلفن رو برمیداره میگه الو سلام Doie

براش یه suitjacket خریدم که پشتش عکس ماشین داره امروز تنش کردم که ببینم سایزش خوبه یا نه رفته جلو آینه هی خودش رو نگاه میکنه و ذوق خودش رو میکنه و وقتی هم خواستم از تنش در بیارم گریه میکرد که نه

جدیداْ وقتی ازمهد یا کودکستان میاد خونه شعرهایی رو که اونجا خونده میشه رو میخونه .بعضی اوقات هم خودش واسه خودش کتاب میخونه

+ نوشته شده در  Mon 26 Jan 2009ساعت 10:1 PM  توسط مامان دنی | 
یه تیکه موکت کنده شده میگه شکست میگم چی شکست میگه زمین .چمدون رو با خودش میکشه و بهش میگه Komverder  (بیا )

تو خیابون داشتیم راه میرفتیم تیکه های شکسته شده لامپ چرخ رو دیده میگه آمبولانس Stuk (شکسته)

 میگه ماما بابا Boos tege(مامان از بابا عصبانی شده ) .به باباش میگه Pas op kheili (مواظب باش خیلی ).یه عنکبوت دیده گرفته تو دستش یه کمی نیگاش کرد و بعد کشتش و انداختش تو سطل .

بعضی وسایل هست که دنی نباید دست بزنه و خودش میدونه و هر زمان که طرفشون میره میگه دنی دست نمیزنه .

هر چیزی رو که ما بگیم تکرار میکنه .شعر پاییزه و پاییزه رو یاد گرفته بخونه .

بهش میگم دنی برو ظرف آب میوه رو بیار تا برات پر کنم رفت کلی دنبالش گشت پیداش نکرد دیدم صداش داره میاد که میگه عجب بابا عجب بابا.کارتون پوشکش رو نشون میده میگه خیلی پیت پیت.

ماه رو همیشه به صورت هلالی تو عکسها دیده حالا اگه شب ماه رو تو  آسمون ببینه میگه خورشید هر چقدر هم بهش میگیم ماه قبول نمیکنه .

برف اومده بود دنی رو بغل کردم که از پنجره بیرون رو ببینه میگه آخ آخ ماشین Alex منظورش اینکه که ماشینش برفی شده .

+ نوشته شده در  Mon 12 Jan 2009ساعت 11:54 AM  توسط مامان دنی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من دنی هستم 16 سپتامبر 2006 به دنیا اومدم قراره که مامانم اینجا از من برای شما بنویسه

پیوندهای روزانه
فیلمهای دنی در یوتوب
علیمردان اومده
کلی عکس از این پسرک
پرنس« دنی » فردا برای اولین بار از ایران دیدن می کند
یک پست با قر کمر
چون بوی گل همره باد صبا خوش آمدی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
10/23/2009 - 11/21/2009
9/23/2009 - 10/22/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
7/23/2009 - 8/22/2009
6/22/2009 - 7/22/2009
5/22/2009 - 6/21/2009
4/21/2009 - 5/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
2/19/2009 - 3/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008
9/22/2008 - 10/21/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
3/21/2007 - 4/20/2007
2/20/2007 - 3/20/2007
1/21/2007 - 2/19/2007
12/22/2006 - 1/20/2007
10/23/2006 - 11/21/2006
8/23/2006 - 9/22/2006
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ليست وبلاگهای به روز شده